تبليغاتX
عاشقانه ღ♥ღ•´¯`•.,¸¸,.•
•.,¸¸,.• مقداد معظمی ღ♥ღ رزیتا مشیریان •.,¸¸,.•

به وبلاگ عاشقانه خوش آمديد -----> با استفاده از كد لوگو سايت خود را به ما پيوند بزنيد---->با عضويت در خبر نامه از عکس هاي موجود در وب لاگ استفاده کنيد------>يادگاري فراموش نشه !!!!----> ****از نوشته هاي پيشين ديدن کنيد **** دلم درياچهء اندوه و درده ----------> نگاهم کوچه اي خاموش وسرده ----------> ببين اين لحظه هاي با تو بودن ---------> به شهر کوچک قلبم چه کرده --------->از بچگي به من گفتند دوست بدار حالا که ديوانه وار او را دوست دارم به من ميگويند فراموش کن از من اي هستيه من دور مشو ---------> که مرا بي تو تمنائي نيست --------> بخدا غير تو اي راحته جان -----------> در دلم بهر کسي جائي نيست --------- >جز تمنايه دو چشمه سيهت ---------> به دلم حسرته بينائي نيست <--------- قطرهء اشکم و جز سينه تو --------> منزلم در دل دريائي نيست---------------------------------->آري آغاز دوست داشتن است و پايان راه ناپيدا من به پايان دگر نينديشم که همين دوست داشتن زيباست...

می خواهم از تو بگویم

بی آن که در جستجوی قافیه باشم

و بی آن که حتی در جستجوی واژه ها باشم

می خواهم از تو بگویم

از تو که عاشقانه دوستت دارم و می دانم که دوستم داری

با ساده ترین کلمات

همراه با همین اشکی که دارد می غلتد و فرو می افتد

می خواهم بگویم دوستت دارم

امشب نه می خواهم برایت از آسمان خورشید بیاورم

نه می خواهم ستاره ها را برایت بچینم

و نه می خواهم به شهر آرزوها و رویاها بروم

فقط ساده و با صداقت

همراه با شاهدی صادق

از اعماق جانی سوخته

با چشمانی بارانی

می خواهم بگویم دوستت دارم

و می خواهم بگویم این نه سخنی است که تنها بر زبان آید

من تقدس عشقت را

بر کرامت وجودم نشانده ام

و اگر سراسر وجودم زبان باشد

یکسره خواهد گفت:

دوستت دارم


برچسب‌ها: دوستت دارم, شهر آرزوها, بگویم دوستت دارم, تقدس عشقت, عاشقانه دوستت دارم
+ نوشته شده در  شنبه یکم بهمن 1390ساعت 12:32  توسط مقداد معظمی | 
گذشتم از حقم
از آن که "عشق من" می نامیدی اش

فراموش کردمهرآنچه را که در آن بعدازظهر نحس دیدم

باور کردماشک های حلقه شده در چشمت را
هق هق گریه هایت را
و لرزش صدایت را که گفتی: "من خیانت نکردم"

و فرصت دادمبه تو
و شاید به خودم...
فرصتی دوباره برای عاشقی
برای با هم بودن
برای در آغوش گرفتن
و برای در هوای هم نفس کشیدن

--------------------------------------------------
م.م:
از عــجایب عــشـــق همــیـــن است :
تنها همان آغــــوش آرامـــــت می کـــنــد کــــــــه دلــــــت را به درد آورده است!!!


برچسب‌ها: تنها همان آغــــوش, عشق من, من خیانت نکردم, در هوای هم, عــجایب عــشـــق
+ نوشته شده در  شنبه دهم دی 1390ساعت 10:10  توسط مقداد معظمی | 
چه غریبانه می خواهمت
آن لحظه که اشک در چشمانت می رقصد و چشمان من مست چشمان تو است...
آن لحظه که قفل می کنی مرا در دستانت و
زندانی می کنی مرا عاشقانه و
تنگ و تنگ تر می کنی این زندان را
آن قدر تنگ ... تا مرز یکی شدن ...

چه بی تابانه می خواهمت
آن لحظه که دستم را می گذاری روی قلبت و می گویی : ببین ! برای تو می زند ...
و من غرق می شوم در این همه خوبی ... در این همه احساس و گاهی شک می کنم که شاید خواب باشد این ها ... شاید رویا باشد این همه خوشبختی ...
اما وقتی گم می شوم در آغوشت ... فراموش میکنم همه ی این ها را و میگویم : حتی اگر رویا باشد رویای قشنگی است ... بگذار باشد ... بگذار این لحظه را ... فقط این لحظه را خوشبخت باشم ...


برچسب‌ها: غریبانه, زندانی, احساس, رویا, بگذار باشد
+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم آذر 1390ساعت 9:19  توسط مقداد معظمی | 
نبودي!! . امــــا ، هميشه کسےِ بوده است تـــ ـــا مـرا با احساس خود معنـــا کند ، و من همـيـشه
بارانـےِ پوشـمـ ، بـا چکمه هاي کهنه خاکستري ، آري تـو هيچگاه نبودي تـــ ــا لبـخندت را لمس کنــم
و من هميشه بارانـےِ پوش بودمــ ، آن هميشه اي که تو نبودي!!

خســـتــه : وقتےِ دلت خسته شد ، ديگر خنده معنايےِ ندارد ، فـقط ميخندي تـا ديگران ، غـمـ آشيانه
کرده در چشمانت را نبـيـنـند ، وقتےِ دلت خسته شـد ، ديگر حتےِ اشکهاي شبانه هـمـ آرامت نميکند فـقـط گريه ميــ ــکنــيــ ، چون به گريه کردن عــادت کرده اي ، و ديـگـر هيچ چــيــز آرامـتــــــ نـمـيـکنــد.

سيـگـار : پـسركــ دل شكسـتـه كنــار پـنجـره سـيگـار ميكشيـد ، پـسـركـ خسته بود ، آنقدر كه يادش
رفــت بعد از آخـــ ــرين پـكــ ــــ ، سـيـگـار را بـه پايين پـرت كند نـه خودش را ...

كوتــاه : انــگـــ ـــــاري عشق تاريخ مصرف دارد.

شريعتي : دل هاي پـاک خطـا نـميکنند فقط سادگےِ ميکنند و امروز سادگےِ پاکترين خطاي دنيـاست

گرگ نوشت : اينجـا گرگ ها افسـردگےِ مفرط گرفته اند ، ديگر گوسفند نميـدرنـد ، به نےِ چوپـان دل
ميسپــارند و گريه ميكنـنـد.

برچسب‌ها: نبودي, خســـتــه, سيـگـار, كوتــاه, گرگ نوشت
+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم آبان 1390ساعت 2:40  توسط مقداد معظمی | 

آرزویی بکن ...

گوش های خدا پر از آرزوست و دستهایش پر از معجزه..

ارزویی بکن ...

شاید کوچکترین معجزه اش بزرگترین آرزوی تو باشد




" بند بند وجودمــــ ـــ ـ ..

بـه بند بند وجود تــو بستــه استـــــ ــــ ـ

با این همه بنــد

چه قـــــ ـــ ـدر از هم دوریـــــــ ــــ ـم" ..



چه قدر ریاضی را نمی فهمم!

هرچه حساب می کنم

روویِ تخته سیاهِ چشم هات

باز کم می آورم



فقط واسـ ـ ــه یه بار دیگـ ـه...... ،

بزار دسـ ـتاتو بگیرم



چشمانــــaــم را دیگـــر باز نمی کنم

دیدن این همهــــeــــ جایِ خالی ِ" تـــ ـ ـ ــو"

عاقبتـــــــ ــ مــaــرا ..

یا می کشتــــ یا کـــoـــور می کنـــد ..



آن شب ...

که مـــاه عاشـــقــانه هـــایمـان را ...

تماشا می کرد ...

آن شب که شب پره ها ..

عاشــقـــانه تر ..

نــــور را می جســـتند ...!

و اتاقم ..

سرشار از عطر بوسه و ترانه بود... !

دانستم..

تـــــو پـــژواک تمــــام عـــاشــقـانه های تاریخی...!



خـدا را چه دیـدی ؟!

شاید یک روز در کافه ای دنـج و خـلوت ، این کلمه ها و نوشته ها صـوت شـدند ؛

بـرای ِ گوش هـای ِ تـو

که روی ِ صنـدلی ِ رو به روی ِ مـن نشسته ای ... و بـرای ِ یک بـار هم که شـده

، چـای ِ تـو سـرد شـد

بس که خیـره مانـدی به مـن ... !



هوایت که به سرم می زند

دیگر در هیچ هوایی،

نمی توانم نفس بکشم!

عجب نفس گیر است

هوایِ بی توئی!



من تو را نمی سرایم !..

تو ...

خودت در واژه ها می نشینی ..!

خودت قلم را وسوسه می کنی !!

و شعر را بیدار می کنی !!



در بدرقــــــه چشمان تو نمیتوان غربت را فراموش کرد و

کوچــــــه سرارسر میشود از وداعی عاشقانــــه...



+ نوشته شده در  جمعه هشتم مهر 1390ساعت 16:27  توسط مقداد معظمی | 
 

می دانی هیچ اتفاقی قرار نیست بیفتد،
می دانی آنقدر معصوم نیستی که معجزه بر تو حلال باشد،
اما باز نگاهت به آسمان است و لب هایت می جنبد به دعا، یا باز منتظر می مانی
کلا"

می دانی مثل قبل نمی شود، اما احساس می کنی می شود.
جنگ عقل است و دل.
عاقلانه دل باختن را سال هاست فراموش کرده ای

می دانی باید یک روز بیدار شوی اما باز می خوابی،
عمیق،
زیاد،
طولانی

می دانی فایده ندارد اما باز می نویسی


می دانی جواب ندارد اما باز سوال می کنی،
با شیوه زندگی ات

می دانی شب اگر بیدار بمانی دیوانه می شوی
اما باز بیدار می مانی


می دانی این راه برگشت ندارد اصلا"
اما باز به رفتن ادامه می دهی

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم شهریور 1390ساعت 18:9  توسط مقداد معظمی | 

نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند

مثل آسمانی که امشب می بارد...

و اینک باران

بر لبه پنجره احساسم می نشیند

و چشمانم را نوازش می دهد

تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم

+ نوشته شده در  شنبه هشتم مرداد 1390ساعت 15:38  توسط مقداد معظمی | 

از کنار نیمکت خاطره ها میگذرم

سکوت می نوازد
و درخت شاهد باران عشقم
با ترانه باد می خواند
دستم گم کرده راهش را
بی جهت در جیبم می خزد

پاهایم سنگین اند
بار غمی به دوش دارم
با هر گامم
زیر پاهایم صدای خش خش رنج پاییز را میشنوم
و اشک هایم را پشت سر می گذارم

در بدنم جریان دارد حضورش
اما با چشمم چیزی جز فاصله نیست
با خودم می گویم
به کجا می روم
آن چه اینجا می جویم چیست؟
در فکر هستم
من و او اینجا و ناگهان
با هق هقم دیگر نواختنی نیست

هوا سرد است تنها میگریم
به یاد شبی که با او خندیدم
آه من در کنار او و حضورش
عاشقانه زیر باران رقصیدم
و عطر نابش را بوییدم
خندیدم...
از غم چشمهایش رنجیدم...
همه را پوستم گواه می دهد...

عاشقانه،بی ترس،بی لرز
زیر بوسه های آسمان
دست هایم را گرفت
محو گرمای وجودش بودم که
در دلم عشقی جاویدان را نوشت

جلوی این نیمکت
به درخت شاهد چشم می دوزم
تنهایم  اما امروز...
تکرار میکنم بودنش را
و از نبودنش این جا تنها می سوزم
در جیبم
تنها به تنهایش و تنهاییم می اندیشم
چشم های خیسم را می بندم
باد سردی می وزد
دست هایم گم می شوند....

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم تیر 1390ساعت 18:25  توسط مقداد معظمی | 

 

هیچ اتفـاق ِ خاصی قرار نیست بیفتد

نه ؛ هیچ اتفـاقی نمی افتد

 

روزهـا

همان طور به رود ِ شب می ریزند

که  شبهـا

به سپیده ی  ِ روز

نه پرده ای

به ناگهان کشیده می شود

نه سرانگشت ِ شاخه ای

به هوای ِ مـاه می جُنبد

نه تــو از راه می رسی...!

 

قرار نیست اتفـاق  ِخاصی بیفتد

مثلاً اینکه:

" تــو با شاخه ای گل ِ سرخ در دست هایت

از راه برسی

حال ِ مـرا بپرسی و ....؛ "

نه ... نه؛

 

عین ِ روز روشن است

تــو رفته ای که بازنگـردی

و من

مانده ام پشت ِ این همه ِکاغذ  ِ سیاه

تا هر لحظه

به اتفـاق ِ خاصی که قرار نیست بیفتد

فکر کنم...؛

 

دیوانه ام؛ نه...؟!

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم خرداد 1390ساعت 15:13  توسط مقداد معظمی | 

مردی 80 ساله با پسر تحصیل کرده 45 ساله­اش روی مبل خانه خود نشسته بودند ناگهان کلاغی كنار پنجره‌شان نشست .  پدر از فرزندش پرسید : این چیه ؟ پسر پاسخ داد : کلاغ .
پس از چند دقیقه دوباره پرسید این چیه ؟ پسر گفت : بابا من که همین الان بهتون گفتم : کلاغه .
بعد از مدت کوتاهی پیر مرد برای سومین بار پرسید : این چیه ؟ عصبانیت در پسرش موج میزد و با همان حالت گفت :  کلاغه کلاغ !
پدر به اتاقش رفت و با دفتر خاطراتی قدیمی برگشت .  صفحه­ای را باز کرد و به پسرش گفت که آن را بخواند .
در آن صفحه این طور نوشته شده بود :
امروز پسر کوچکم 3 سال دارد .  و روی مبل نشسته است هنگامی که کلاغی روی پنجره نشست پسرم 23 بار نامش را از من پرسید و من 23 بار به او گفتم که نامش کلاغ است .
هر بار او را عاشقانه بغل می‌کردم و به او جواب می‌دادم و به هیچ وجه عصبانی نمی‌شدم و در عوض علاقه بیشتری نسبت به او پیدا می‌کردم .

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم اردیبهشت 1390ساعت 15:16  توسط مقداد معظمی | 

رفتنت آغاز ویرانیست حرفش را مزن                   

ابتدای یک پریشانیست حرفش را مزن

گفته بودی چشم بردارم من از چشمان تو                  

چشمهایم بی تو بارانیست حرفش را مزن

گفته بودی قصد داری بشکنی قلب مرا

دل شکستن کار آسانیست حرفش را مزن

حرف رفتن میزنی وقتی که محتاج توام

رفتنت آغاز ویرانیست حرفش را مزن

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم فروردین 1390ساعت 14:51  توسط مقداد معظمی | 

زندگی:

حکایت پیر مرد یخ فروشی است که از او پرسیدند!

یخ ها را فروختی؟گفت: نه ولی تمام شد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم اسفند 1389ساعت 12:18  توسط مقداد معظمی | 
 

سه نفر ايراني و سه نفر آمريكايي با همديگر براي شركت در يك كنفرانس مي رفتند. در ايستگاه قطار سه آمريكايي هر كدام يك بليط خريدند، اما در كمال تعجب ديدند كه ايراني ها سه نفرشان يك بليط خريده اند. يكي از آمريكايي ها گفت: چطور است كه شما سه نفري با يك بليط مسافرت مي كنيد؟ يكي از ايراني ها گفت: صبر كن تا نشانت بدهيم. همه سوار قطار شدند. آمريكايي ها روي صندلي هاي تعيين شده نشستند، اما ايراني ها سه نفري رفتند توي يك توالت و در را روي خودشان قفل كردند. مامور كنترل قطار آمد و بليط ها را كنترل كرد. بعد، در توالت را زد و گفت: بليط، لطفا! بعد، در توالت باز شد و از لاي در يك بليط آمد بيرون، مامور قطار آن بليط را نگاه كرد و به راهش ادامه داد. آمريكايي ها كه اين را ديدند، به اين نتيجه رسيدند كه چه ابتكار هوشمندانه اي بوده است. بعد از كنفرانس آمريكايي ها تصميم گرفتند در بازگشت همان كار ايراني ها را انجام دهند تا از اين طريق مقداري پول هم براي خودشان پس انداز كنند. وقتي به ايستگاه رسيدند، سه نفر آمريكايي يك بليط خريدند، اما در كمال تعجب ديدند كه آن سه ايراني هيچ بليطي نخريدند..
يكي از آمريكايي ها پرسيد: چطور مي خواهيد بدون بليط سفر كنيد؟ يكي از ايراني ها گفت: صبر كن تا نشانت بدهم. سه آمريكايي و سه ايراني سوار قطار شدند، سه آمريكايي رفتند توي يك توالت و سه ايراني هم رفتند توي توالت بغلي آمريكايي ها و قطار حركت كرد. چند لحظه بعد از حركت قطار يكي از ايراني ها از توالت بيرون آمد و رفت جلوي توالت آمريكايي ها و گفت: بليط، لطفا!

ن : م.م

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم بهمن 1389ساعت 13:3  توسط مقداد معظمی | 

همیشه هر گاه دلتنگت میشوم ، مینشینم در گوشه ای و اشک میریزم

آن لحظه آرزو میکنم که باشی در کنارم ،

بنشینی بر روی پاهایم و آهسته در گوشم بگویی که دوستت دارم

کاش بیاید آن روز ، کاش تبدیل شود به حقیقت آن آرزو ،

تا لبخند عاشقی بر روی لبانم بنشیند ،  

تا کی دلم در غم دوری ات، به انتظار بنشیند!

ببین خورشید را ،در حال غروب است ، نمیدانم ،میدانی اینجا که نشسته ام  

چقدر سوت و کور است !؟

نیستی اینجا که اینگونه سرد و بی روح است ،

نیستی در کنارم که دلم تنها و پر از غصه، در این لحظه ی غروب است

هیچ است این دل بی تو ، تمام است لحظه های شادی بی تو،

بگیر دست مرا با آن دستان مهربانت،  

به تو نیاز دارم همیشه و همه جا، به آن دل مهربانت

هستم تا هستی در این دنیای خاموش ،

نمیشوی ، حتی یک لحظه نیز از یاد من فراموش!

بیا تا ثابت کنیم به همه معنای یک عشق ماندگار!

برمیگردیم به سر خط ، دلتنگی مرا دیوانه میکند تا آخر خط ،

گفتم تا گفته باشم درد دلم را به تو ، یکی که بیشتر نیست در این دنیا دیوانه ی تو!

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم بهمن 1389ساعت 10:15  توسط مقداد معظمی | 

با مداد رنگی روز آمدنت را نقاشی می کنم

و جاده های رفتنت را خط خطی!

 

کسی برای من مهم نیست

بیا غلط های زندگیم را به من بگو و زیر اشتباهاتم را خط بکش

 

بودنت مثل دریایی مرا در بر می گیرد

آن جا که تو هستی ما هی ها هم نمی توانند تو را ببینند

چه رسد به من

 

وقتی تو هستی شادم

شاد شاد

ونبودت پر از دلهره و تشویش

.....

 

            کدام دست ترا به من می رساند؟

بیا که درد دلم را فقط تو می فهمی

 

...

تو را هیچ گاه نمی توانم از زندگیم پاک کنم

چون تو پاک هستی

می توانم تو را خط خطی کنم

که آن وقت در زندان خط هایم برای همیشه ماندگار شوی

 

بیا و اشتباهاتم را به من گوش زد کن

بیا که محتاج آغوش گرمت هستم

 

و حال آمدی و در آغوشت آروم آرومم

آرامش در کنار تو زیباست

دوست داشتنی ست

عشق است

زندگیست

...

..

.

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم دی 1389ساعت 9:10  توسط مقداد معظمی | 

بگذار دیوانه صدایم کنند  !

بگذار بگویند مجنون  !

فرقی نمی کند  !

من تمام هویت خود را از زمانی که اسمم را دیگر صدا نزدی از یاد برده ام !

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم آذر 1389ساعت 5:4  توسط مقداد معظمی | 

اکنون کجایی ای خود دیگر من؟

آیا در این سکوت شب بیداری؟

بگذار نسیم پاک

تپش و مهربانی جاودانه ی قلبم را به تو برساند.

کجایی ای ستاره زیبای من؟

تیرگی زندگی مرا در آغوش کشیده

و اندوه بر من چیره گشته است.

لبخندی در فضا بزن، که خواهد رسید و مرا جانی دوباره خواهد داد.!

از انفاس خود عطری در فضا بپراکن که حمایتم خواهد کرد.!

کجایی ای محبوب من؟

آه، چه بزرگ است عشق!

و چه بی مقدارم من!

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم آبان 1389ساعت 12:31  توسط مقداد معظمی | 

من خواب دیده ام که کسی کی آید 
من خواب یک ستاره قرمز دیده ام 
و پلک چشمم هی پرد 
و کفش هایم هی جفت می شوند 
و کور می شوم 
اگر دروغ بگویم 
من خواب آن ستاره قرمز را 
وقتی که خواب نبودم دیده ام 
کسی می آید 
کسی می آید 
کسی دیگر 
کسی بهتر 
کسی که مثل هیچکس نیست، مثل پدر نیست 
مثل انسی نیست، مثل یحیی نیست 
مثل مادر نیست 
و مثل آن کسی است که باید باشد 
و قدش از درخت های خانه معمار هم بلند تر است 
و صورتش 
از صورت امام زمان هم روشنتر است 
و از برادر سید جواد هم 
که رفته است 
و رخت پاسبانی پوشیده است نمی ترسد 
و از خود سید جواد هم که تمام اتاق های منزل ما مال اوست نمی ترسد 
و اسمش آنچنانکه مادر 
در اول نماز و در آخر نماز صدایش می کند 
یا قاضی القضات است 
یا حاجت الحاجات است 
و می تواند 
تمام حرف های سخت کلاس سوم را 
با چشم های بسته بخواند 
و می تواند هزار را 
بی آنکه کم بیاورد از روی بیست میلیون بردارد 
و می تواند از مغازه سید جواد 
هر چقدر که لازم دارد جنس بگیرد 
و می تواند کاری کند که لامپ الله 
که سبر بود: مثل سبح سحر سبز بود 
دوباره روی آسمان مسجد مفتاحیان 
روشن شود 
آخ 
چقدر روشنی خوب است 
چقدر روشنی خوب است 
و من چقدر دلم می خواهد 
که یحیی 
یک چارچرخه داشته باشد 
و یک چراغ زنبوری 
و من چقدر دلم می خواهد 
که روی چارچرخه یحیی 
میان هندوانه ها و خربزده ها بنشینم 
و دور میدان محمدیه بچرخم 
آخ 
چقدر دور میدان محمدیه چرخیدن خوب است 
چقدر روی پشت بام خوابیدن خوب است 
چقدر باغ ملی رفتن خوب است 
چقدر مزه پپسی خوب است 
چقدر سینمای فردین خوب است 
و من چقدر از همه چیز های خوب خوشم می آید 
و من چقدر دلم می خواهد 
که گیس دختر سید جواد را بکشم 

چرا من این همه کوچک هستم 
گه در خیابان ها گم شوم 
چرا پدر که این همه کوچک نیست 
و در خیابان ها هم گم نمی شود 
کاری نمی کند که آن کسی که به خواب من آمده است 
روز آمدنش را جلو بیاندازد 
و مردم محله کشتارگاه 
که خاک باغچه هاشان هم خونیست 
و آب حوض هاشان هم خونیست 
و تخت کفش هاشان هم خونیست 
چرا کاری نمی کنند 
چرا کاری نمی کنند 
چقدر آفتاب زمستان تنبل است 
من پله های پشت بام را جارو کرده ام 
و شیشه های پنجره را هم شسته ام 

کسی می آید 
کسی می آید 
کسی که دلش با ماست، در نفسش با ماست 
در صدایش با ماست 
کسی که آمدنش را 
نمی شود گرفت 
و دستبند زد و به زندان انداخت 
کسی که زیر درخت های کهنه یحیی بچه کرده است 
و روز به روز 
بزرگ می شود 
بزرگ تر می شود 
کسی از باران، از صدای شرشر باران 
از میان پچ و پچ گل های اطلسی 
کسی که از آسمان توپخانه در شب آتش بازی می آید 
و سفره را می اندازد 
و نان را قسمت می کند 
و پپسی را قسمت می کند 
و باغ ملی را قسمت می کند 
و شربت سیاه سزفه را قسمت می کند 
و روز اسم نویسی را قسمت می کند 
و نمر مریض خانه را قسمت می کند 
و چکمه های لاستیکی را قسمت می کند 
و سینمای فردین را قسمت می کند 
درخت های دختر سید جواد را قسمت می کند 
و هر چه را که باد کرده باشد قسمت می کند 
و سهم مرا هم می دهد 
من خواب دیده ام... 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم مهر 1389ساعت 15:39  توسط مقداد معظمی | 
 

شما یادتون نمیاد، اون موقعها مچ دستمون رو گاز می گرفتیم، بعد با خودکار بیک روی جای گازمون ساعت می کشیدیم .. مامانمون هم واسه دلخوشیمون ازمون می پرسید ساعت چنده، ذوق مرگ می شدیم

شما یادتون نمیاد، وقتی سر کلاس حوصله درس رو نداشتیم، الکی مداد رو بهانه میکردیم بلند میشدیم میرفتیم گوشه کلاس دم سطل آشغال که بتراشیم

شما یادتون نمیاد، یک مدت مد شده بود دخترا از اون چکمه لاستیکی صورتیا می پوشیدن که دورش پشمالوهای سفید داره !

شما یادتون نمیاد، تیتراژ شروع برنامه کودک: اون بچه هه که دستشو میذاشت پشتش و ناراحت بود و هی راه میرفت، یه دفعه پرده کنار میرفت و مینوشت برنامه کودک و نوجوان با آهنگ وگ وگ وَََََگ، وگ وگ وَََََگ، وگ وگ وگ وگ، وگ…

شما یادتون نمیاد که کانال های تلویزیون دو تا بیشتر نبود، کانال یک و کانال دو

شما یادتون نمیاد، دوست داشتیم مبصر صف بشیم تا پای بچه ها رو سر صف جفت کنیم…..
شما یادتون نمیاد، عیدا میرفتیم خرید عید، میگفتن کدوم کفشو میخوای چه ذوقی میکردیم که قراره کفشمونو انتخاب کنیم:)))) کفش تق تقی هم فقط واسه عیدا بود

شما یادتون نمیاد: خانوم اجازهههههههه سعیدی جیش کرددددددد

شما یادتون نمیاد، مقنعه چونه دار میکردن سر کوچولومون که هی کلمون بِخاره، بعد پشتشم کش داشت که چونش نچرخه بیاد رو گوشمون :) ))

شما یادتون نمیاد، بچه که بودیم وقتی میبردنمون پارک، میرفتیم مثل مظلوما می چسبیدیم به میله ی کنار تاب، همچین ملتمسانه به اونیکه سوار تاب بود نگاه میکردیم، که دلش بسوزه پیاده شه ما سوار شیم، بعدش که نوبت خودمون میشد، دیگه عمرا پیاده می شدیم

شما یادتون نمیاد، پاکن های جوهری که یه طرفش قرمز بود یه طرفش آبی، بعد با طرف آبیش می خواستیم که خودکارو پاک کنیم، همیشه آخرش یا کاغذ رو پاره می کرد یا سیاه و کثیف می شد.

شما یادتون نمیاد، وقتی مشق مینوشتیم پاک کن رو تو دستمون نگه میداشتیم، بعد عرق میکرد، بعد که میخواستیم پاک کنیم چرب و سیاه میشد و جاش میموند، دیگه هر کار میکردیم نمیرفت، آخر سر مجبور میشدیم سر پاک کن آب دهن بمالیم، بعد تا میخواستیم خوشحال بشیم که تمیز شد، میدیدیم دفترمون رو سوراخ کرده
شما یادتون نمیاد: از جلو نظااااااااااااااام …

شما یادتون نمیاد، اون قدیما هر روزی که ورزش داشتیم با لباس ورزشی می رفتیم مدرسه… احساس پادشاهی می کردیم که ما امروز ورزش داریم، دلتون بسوزه

شما یادتون نمیاد، سر صف پاهامونو 180 درجه باز می کردیم تا واسه رفیق فابریکمون جا بگیریم

شما یادتون نمیاد: آن مان نماران، تو تو اسکاچی، آنی مانی کَ. لا. چی

شما یادتون نمیاد، گوشه پایین ورقه های دفتر مشقمون، نقاشي مي كشيديم. بعد تند برگ ميزديم ميشد انيميشن

شما یادتون نمیاد، صفحه چپ دفتر مشق رو بیشتر دوست داشتیم، به خاطر اینکه برگه های سمت راست پشتشون نوشته شده بود، ولی سمت چپی ها نو بود

شما یادتون نمیاد، آرزومون این بود که وقتی از دوستمون می پرسیم درستون کجاست، اونا یه درس از ما عقب تر باشن

شما یادتون نمیاد، برای درس علوم لوبیا لای دستمال سبز میکردیم و میبردیم سر کلاس پز میدادیم

شما یادتون نمیاد، با آب قند اشباع شده و یک نخ، نبات درست میکردیم میبردیم مدرسه

شما یادتون نمیاد، تو راه مدرسه اگه یه قوطی پیدا میکردیم تا خود مدرسه شوتش میکردیم

شما یادتون نمیاد: دفتر پرورشی با اون نقاشی ها و تزئینات خز و خیل :دی

شما یادتون نمیاد، یه زمانی به دوستمون که میرسیدیم دستمون رو دراز میکردیم که مثلا میخوایم دست بدیم، بعد اون واقعا دستش رو دراز میکرد که دست بده، بعد ما یهو بصورت ضربتی دستمون رو پس میکشیدیم و میگفتیم: یه بچه ی این قدی ندیدی؟؟ (قد بچه رو با دست نشون میدادیم) و بعد کرکر میخندیدیم که کنفش کردیم

شما یادتون نمیاد تو دبستان وقتی مشقامونو ننوشته بودیم معلم که میومد بالا سرمون الکی تو کیفمونو می گشتیم میگفتیم خانوم دفترمونو جا گذاشتیم!!

شما یادتون نمیاد افسانه توشی شان رو!!

شما یادتون نمیاد: چی شده ای باغ امید، کارت به اینجا کشید؟؟ دیدم اجاق خاموشه، کتری چایی روشه، تا کبریتو کشیدم، دیگه هیچی ندیدم

شما یادتون نمیاد: شد جمهوری اسلامی به پا، که هم دین دهد هم دنیا به ما، از انقلاب ایران دگر، کاخ ستم گشته زیر و زبر…!!

شما یادتون نمیاد، برگه های امتحانی بزرگی که سر برگشون آبی رنگ بود و بالای صفحه یه “برگه امتحان” گنده نوشته بودن

شما یادتون نمیاد: زندگی منشوری است در حرکت دوار ، منشوری که پرتو پرشکوه خلقت با رنگهای بدیع و دلفریبش آنرا دوست داشتنی، خیال انگیز و پرشور ساخته است. این مجموعه دریچه ایست به سوی….. (دیری دیری ریییییینگ) : داااااستانِ زندگی ی ی ی (تیتراژ سریال هانیکو)

شما یادتون نمیاد: یک تکه ابر بودیم، بر سینه ی آسمان، یک ابر خسته ی سرد، یک ابر پر ز باران

شما یادتون نمیاد، چیپس استقلال رو از همونایی که تو یه نایلون شفاف دراز بود و بالاش هم یه مقوا منگنه شده بود، چقدرم شور بود ولی خیلی حال میداد

شما یادتون نمیاد، با آب و مایع ظرفشویی کف درست میکردیم، تو لوله خالی خودکار بیک فوت میکردیم تا حباب درست بشه

شما یادتون نمیاد، هر روز صبح که پا میشدیم بریم مدرسه ساعت 6:40 تا 7 صبح، رادیو برنامه “بچه های انقلاب” رو پخش میکرد و ما همزمان باهاش صبحانه میخوردیم

شما یادتون نمیاد: به نام الله پاسدار حرمت خون شهدا، شهدایی که با خون خود درخت اسلام را آبیاری کردند. این مقدمه همه انشاهامون بود

شما یادتون نمیاد، توی خاله بازی یه نوع کیک درست میکردیم به اینصورت که بیسکوییت رو توی کاسه خورد میکردیم و روش آب میریختیم، اییییی الان فکرشو میکنم خیلی مزخرف بود چه جوری میخوردیم ما :) )))

شما یادتون نمیاد: انگشتر فیروزه، خدا کنه بسوزه !

شما یادتون نمیاد، اون موقعها یکی میومد خونه مون و ما خونه نبودیم، رو در مینوشتن: آمدیم منزل، تشریف نداشتید!!

شما یادتون نمیاد، بچه که بودیم به آهنگها و شعرها گوش میدادیم و بعضی ها رو اشتباهی میشنیدیم و نمی فهمیدیم منظورش چیه، بعد همونطوری غلط غولوط حفظ میکردیم

شما یادتون نمیاد، خانواده آقای هاشمی رو که میخواستن از نیشابور برن کازرون، تو کتاب تعلیمات اجتماعی

شما یادتون نمیاد: دختره اینجا نشسته گریه می کنه زاری میکنه از برای من یکی رو بزن!! یه نفر هم مینشست اون وسط توی دایره، الکی صدای گریه کردن درمیآورد

شما یادتون نمیاد، با مدادتراش و آب پوست پرتقال، تارعنکبوت درست می کردیم

شما یادتون نمیاد، تابستونا که هوا خیلی گرم بود، ظهرا میرفتیم با گوله های آسفالت تو خیابون بازی میکردیم!! بعضی وقتا هم اونها رو میکندیم میچسبوندیم رو زنگ خونه ها و فرار میکردیم

شما یادتون نمیاد، وقتی دبستانی بودیم قلکهای پلاستیکی سبز بدرنگ یا نارنجی به شکل تانک یا نارنجک بهمون می دادند تا پر از پولهای خرد دو زاری پنج زاری و یک تومنی دوتومنی بکنیم که برای کمک به رزمندگان جبهه ها بفرستند

شما یادتون نمیاد، همسایه ها تو حیاط جمع می شدن رب گوجه می پختن. بوی گوجه فرنگی پخته شده اشتهابرانگیز بود، اما وقتی می چشیدیم خوشمون نمیومد، مزه گوجه گندیده میداد

شما یادتون نمیاد، تو کلاس وقتی درس تموم میشد و وقت اضافه میآوردیم، تا زنگ بخوره این بازی رو میکردیم که یکی از کلاس میرفت بیرون، بعد بچه های تو کلاس یک چیزی رو انتخاب میکردند، اونکه وارد میشد، هرچقدر که به اون چیز نزدیک تر میشد، محکمتر رو میز میکوبیدیم

شما یادتون نمیاد، دبستان که بودیم، هر چی میپرسیدن و میموندیم توش، میگفتیم ما تا سر اینجا خوندیم :دی

شما یادتون نمیاد، خانم خامنه ای (مجری برنامه کودک شبکه یک رو) با اون صورت صاف و صدای شمرده شمرده ش

شما یادتون نمیاد: سه بار پشت سر هم بگو: گاز دوغ دار، دوغ گازدار!! یا چایی داغه، دایی چاقه

شما یادتون نمیاد، صفحه های خوشنویسی تو کتاب فارسی سال سوم رو

شما یادتون نمیاد، قبل از برنامه کودک که ساعت پنج بعدازظهر شروع میشد، اول بیست دقیقه عکس یک گل رز بود با آهنگ باخ،،، بعد اسامی گمشدگان بود با عکساشون.. که وحشتی توی دلمون مینداخت که این بچها چه بلایی سرشون اومده؟؟ آخر برنامه هم نقاشیهای فرستاده شده بود که همّش رنگپریده بود و معلوم نبود چی کشیدند.

تازه نقاشیها رو یک نفر با دست میگرفت جلوی دوربین، دستش هم هی میلرزید!!

آخرش هم: تهران ولیعصر خیابان جام جم ساختمان تولید طبقه دوم، گروه کودک و نوجوان

شما یادتون نمیاد، یه برنامه بود به اسم بچه هااااا مواظبببببب باشییییییددددد (مثلا صداش قرار بود طنین وحشتناکی داشته باشه! بعد همیشه یه بلاهایی که سر بچه ها اومده بود رو نشون میداد، من هنوز وحشت چرخ گوشت تو دلمه. یه گوله ی آتیش کارتونی هم بود که هی این طرف اون طرف میپرید و میگفت:

آتیش آتیشم، آتیش آتیشم، اینجا رو آتیششش میزنم، اونجا رو آتیششش میزنم، همه جا رو آتیششش میزنم

شما یادتون نمیاد، قرآن خوندن و شعار هفته (ته کتاب قرآن) سر صف نوبتی بود برای هر کلاس، بعد هر کس میومد سر صف مثلا میخواست با صوت بخونه میگفت: بییییسمیلّـــَهی یُررررحمـــَنی یُرررررحییییییم

شما یادتون نمیاد، اون موقعی که شلوار مکانیک مد شده بود و همه پسرا میپوشیدن

شما یادتون نمیاد: بااااااا اجازه ی صابخونه (سر اکبر عبدی از دیوار میومد بالا)

شما یادتون نمیاد: تو دبستان سر کلاس وقتی گچ تموم میشد، خدا خدا میکردیم معلم به ما بگه بریم از دفتر گچ بیاریم

همیشه هم گچ های رنگی زیر دست معلم زود میشکست، بعدم صدای ناهنجار کشیده شدن ناخن روی تخته سیاه

شما یادتون نمیاد، یکی از بازی محبوب بچگیمون کارت جمع کردن بود، با عکس و اسم و مشخصات ماشین یا موتور یا فوتبالیستها، یا ضرب المثل یا چیستان …

شما یادتون نمیاد، قدیما تلویزیون که کنترل نداشت، یکی مجبور بود پایین تلویزیون بخوابه با پاش کانالها رو عوض کنه

شما یادتون نمیاد: گل گل گل اومد کدوم گل؟ همون که رنگارنگاره برای شاپرکها یه خونه قشنگه. کدوم کدوم شاپرک؟؟ همون که روی بالش خالهای سرخ و زرده، با بالهای قشنگش میره و برمیگرده، میره و برمیگرده.. شاپرك خسته ميشه… بالهاشو زود ميبنده… روي گلها ميشينه… شعر ميخونه، ميخنده

شما یادتون نمیاد، اون مسلسل های پلاستیکی سیاه رو که وقتی ماشه اش رو میکشیدی ترررررررررررررتررررررررررررر صدا میداد

شما یادتون نمیاد، خط فاصله هایی که بین کلمه هامون میذاشتیم یا با مداد قرمز بود یا وقتی خیلی میخواستیم خاص باشه ستاره می کشیدیم :دی

شما یادتون نمیاد: من کارم، مــــــــــَن کارم. بازو و نیرو دارم، هر چیزی رو میسازم، از تنبلی بیزارم، از تنبلی بیزارم. بعد اون یکی میگفت: اسم من، اندیشه ه ه ه ه ه، به کار میگم همیشه، بی کار و بی اندیشه، چیزی درست نمیشه، چیزی درست نمیشه

شما یادتون نمیاد: علامتی که هم اکنون میشنوید اعلام وضعیت قرمز است… قیییییییییییییییییییییییییییییییییژژژژژژژ. و بعد بدو بدو رفتن تو سنگر، کیسه های شن پشت پنجره های شیشه ای، چسبهایی که به شیشه ها زده بودیم، صدای موشکباران، قطع شدن برق، و تاریکی مطلق، و بعد حتی اگه یک نفر یک سیگار روشن میکرد از همه طرف صدا بلند میشد: خامووووووش کن!!! خامووووووش کن!!!!

                                                    نویسنده : مقداد معظمی

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم شهریور 1389ساعت 1:36  توسط مقداد معظمی | 


  1. I love you not because of who you are, but

 because of who I am when I am with you..

من تو رو دوست دارم نه  به خاطر تو...بلکه به

 خاطرشخصيتي و ارزشي  که زماني که با توهستم پيدا مي کنم......

 

 

2. No man or woman is worth your tears, and the one who is,  
won't make you cry.

هيچ مرد يا زني ارزش گريه هاي تو رو نداره چون اگه داشت  
باعث اشک ريختن تو نمي شد. 
 
 

3. Just because someone doesn't love you the way you want them to, doesn't mean they don't love you with all they have.

اگه کسي  با تو هم عقيده نيست وکاري رو که تو علاقه

 داري اون دوست نداره  به اين معني نيست که خود تو رو هم دوست نداره...

 

 

4. A true friend is someone who reaches for your hand and touches your heart.

يک دوست واقعي کسي هست که دستان تو رو ميگيردو

 احساسات قلبي تو رو درک مي کند... 
 

 

5. The worst way to miss someone is to be sitting right beside them knowing you can't have them

بدترين نوع فراق زماني هست که کسي رو که دوست

داري در کنار خودت داشته باشي ولي بدوني هيچ وقت نمي توني مالکش بشي. 
 
 
 

6. Never frown, even when you are sad, because you never know who is falling in love with your smile.

حتي زماني که ناراحت هستي..اخم نکن ولبخند

 بزن ..زيرا ممکنه کسي عاشق لبخند تو بشه...  
 
 

7. To the world you may be one person, but to one person you may be the world.

براي تمام دنيا تو فقط يک نفري...ولي کسي هست که

 تو براي او تمام دنيايي  
 
 
 

8. Don't waste your time on a man/woman, who isn't willing to waste their time on you.

وقتت رو با کسي تلف نکن ..که حاضر نيست واسه تو وقت بذاره...  
 
 
 

9. Maybe God wants us to meet a few wrong people before meeting the right one, so that when we finally meet the person, we will know how to be grateful.

شايد خدا مي خواد که تو آدم هاي مختلفي رو قبل از

ديدن اون شخصي که واقعا مال توست ملاقات کني تا

 بالاخره وقتي اونو ديدي شکر گزار باشي  
 
 
 

10. Don't cry because it is over, smile because it happened.

وقتي اتفاقي مي افته گريه نکن.زيرا ديگه تموم شده و

اون اتفاق افتاده...پس بخند...  
 
 
 

11. There's always going to be people that hurt you so what you have to do is keep on trusting and just be more careful about who you trust next time around.

هميشه اشخاصي وجود دارند که تورو ناراحت کنند ولي

 تو نبايد اميد و اطمينانت روبه همه از دست بدي...فقط

  براي دفعه ديگه حواست رو جمع کن که چه کساني

 قابل اعتماد هستند

 

 

12.

Make yourself a better person and know who you

are before you try

سعي کن پيشرفت کني ولي فراموش نکن قبلا کي بودي.....


 

13. Don't try so hard, the best things come when

 you least expect them to.

خيلي خودتو درگير نکن ..هميشه اتفاق هاي خوب

 زماني مي افته که اصلا انتظارش رو نداري...  
 
 

14. Thank you for being a part of my life, whether

you were a reason, a season or a lifetime.

ا ز تو به خاطر اين که  تبديل  به قسمتي از زندگي من

 شدي ممنونم حالا هرچي ميخواد باشي :دليل

 زندگيم؟طعم زندگيم ياخود زندگيم ... 
 
 
 

 

REMEMBER: WHATEVER HAPPENS, HAPPENS FOR A

 REASON.

هميشه يادت باشه که در هر اتفاقي حکمتي نهفته

 هست... 
 
 

 How many people actually have 8 true friends?

 چند نفر ازشما ميتونين ادعا کنين که هشت نفر دوست

 واقعي دارين؟؟؟؟؟ 
 
 
 

 

 

 

Hardly anyone I know ! But some of us have all right friends and good friends!!!

 

بعيده ! ولي بعضي از ما دوستاني داريم  که الحق

 دوستان خوبي هم هستند!!!! 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم شهریور 1389ساعت 15:34  توسط مقداد معظمی | 

«برای اونایی که هنرمندند، برای اونایی که دقیق‌اند، برای اونایی که روشنفکرند، برای اونایی که خوش‌تیپ‌اند، سیگار کنت!"

 شما تا به حال همچین تبلیغاتی دیده‌اید؟!

آیا تا به حال دیده‌اید کنار زمین، تو استادیوم بنویسند: «سیگار وینستون سیگار شما»؟!
صنعت دخانیات روزانه حدود 5 هزار تن از مشتریان خود را در سراسر جهان از دست می دهد.

 مشتریان از دست رفته اغلب کسانی هستند که توانسته اند از دام دود رها شده و برای همیشه ترک کنند. عده دیگر راهم اجل مهلت نداده و به علت کهولت سن یا ابتلا به بیماری‌های مرتبط با مصرف دخانیات مجبور به ترک زندگی برای همیشه شده‌اند!

بنابر این شرکت‌های دخانیات حداقل به منظور ادامه حیات خود مجبورند روزانه هزاران مشتری جدید برای محصولات خود بیابند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم شهریور 1389ساعت 13:47  توسط مقداد معظمی | 
 
از حرف  جدایی ناراحت نشدم.
 
اگر ناراحت می شدم خودخواه بودم.
 
 . از اول می دانستم اگر تو را برای خودم و آینده ام بخواهم خودخواهی است و از عشق به دور.
 
 می دانستم اگر تو برای من تجسم تمام رویاها و آرزوهای شیرینم و نوید بخش آینده رویایی ام خواهی بود
 
 اما من برای تو نمی توانم هیچ وقت این گونه باشم.
 
 برای همین در دلم آرزو می کردم
هیچ وقت اسیر و پای بند من نباشی.
 
 خیلی وقت ها رویم نمی شد به آینده ام با تو فکر کنم.
 
خیلی وقت ها رویم نمی شد به تو بگویم
 از ترس این که مبادا در دل و ذهن تو
 چیزی کاملا متفاوت با تمناهای دنیوی من وجود داشته باشه. 
 
 اما تو می دانستی.
می دانستی که خواستن من از جنس خواست تو آسمانی نیست.
از جدایی ناراحت نشدم
چون امیدوارم به آینده ای خیلی بهتر برای تو.
 من که برای خودم امیدی ندارم.
 
 برای من همه چیز تمام شد.
تمام رویاهای چندین و چند ساله ام.
تمام نقشه ها و طرح ها و آرزوهایم برای زندگی این دنیام.
 
 زندگی من به پایان رسید.
 با شکست تمام رویاهایم.
 من دیگر کاری در این دنیا ندارم.
مگر انتظار برای آن لحظه تولد دوباره.
 
این طوری دیگه رویا و تمنایی ندارم
 تا برای نرسیدن بهش حسرت بخورم و آه بکشم
برای من که احساس می کنم
 دیگه توی این دنیا امیدی برام نمونده
و درست مثل دونده ای که خط پایان مسابقه رو به روشنی می بینه
 و می دونه برنده به اون نخواهد رسید.
 
 دیگه هیچ امیدی براش نمونده
 و فقط بی صبر و قرار منتظر رسیدن پایانه.
چون دیگه کاری توی مسابقه نداره:
 این طوری خیالم راحته که تو
از این بند بیهوده رها می شی.
 
چیزی که از همان روزهای اول دلم می خواست. .
 خودت رو پای بند نکنی. و کردی.
 و حالا خوشحالم. و به آینده شیرینت امید دارم.
 و فقط ازتو یه درخواست دارم.
 این که اون رو خراب نکنی.
 
 تو می تونی اون لحظات رویایی رو برای خودت بیافرینی
 و تجربه کنی.
 بذار خونه ای از نور وجود تو گرم و روشن بشه.
 این نعمت رو از کسانی که به انتظارت هستند،
 از کودکانت نگیر.
 
 این تنها خواسته من از توه که غصه رو از خودت دور کنی
 و آینده ات رو بسازی.
خیلی زیباتر از اون چه هست
 و خیلی زیباتر از اون چه فکر می کنم و فکر می کنی.
 الان من تمام رویا ها و آرزوهامو در زندگی تو می بینم.
 
 اگه قسمت نشد که خونه من با نور تو و گرمی وجود تو روشن بشه،
 دلم می خواد این رویاهای من به واقعیت بپیونده.
 توی خونه ای که لایق تو هست.
 نمی دانم کجا و کی و با کی.
اما دلم می خواد تجسم پیدا کنه.
 
حیفم میاد تمام رویاهام توی دلم بمونن و با من بمیرن.
 فقط تو می تونی مجسم شون کنی.
 خواهش می کنم این کار رو برای من بکن.
 نمی دانم این وصیته یا چیز دیگه.
 اما تو رو مدیون می کنه.
 
 خواهش منو بی پاسخ نذار.
 دلم می خواد یه روز بیای و به من بگی خیالت راحت.
 خونه رویایی ات ساخته شده و گرم و خندان داره به زندگی اش ادامه می ده.
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم مرداد 1389ساعت 23:4  توسط مقداد معظمی | 

یه روز بهم گفت: "میخوام باهات دوست باشم؛آخه میدونی؟ من اینجا خیلی تنهام

بهش لبخند زدم و گفتم: "آره میدونم. فكر خوبیه.من هم خیلی تنهام

یه روز دیگه بهم گفت: "میخوام تا ابد باهات بمونم؛ آخه میدونی؟ من اینجا خیلی تنهام

بهش لبخند زدم و گفتم: "آره میدونم. فكر خوبیه.من هم خیلی تنهام

یه روز دیگه گفت: "میخوام برم یه جای دور، جایی كه هیچ مزاحمی نباشه

بعد كه همه چیز رو براه شد تو هم بیا. آخه میدونی؟ من اینجا خیلی تنهام

بهش لبخند زدم و گفتم: "آره میدونم. فكر خوبیه. من هم خیلی تنهام

یه روز تو نامه اش نوشت: "من اینجا یه دوست پیدا كردم. آخه میدونی؟ من اینجا خیلی تنها بودم

براش یه لبخند كشیدم و زیرش نوشتم: "آره میدونم. فكر خوبیه.من هم خیلی تنهام

یه روز یه نامه نوشت و توش نوشت:

"من قراره اینجا با این دوستم تا ابد زندگی كنم. آخه میدونی؟ من اینجا خیلی تنها موندم

براش یه لبخند كشیدم و زیرش نوشتم: "آره میدونم. فكر خوبیه. من هم خیلی تنهام

حالا دیگه اون تنها نیست و من از این بابت خیلی  خوشحالم و چیزی كه بیشتر خوشحالم می كنه

اینه كه نمی دونه من هنوز خیلی تنهام.!!!

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم تیر 1389ساعت 1:54  توسط مقداد معظمی | 
 
وقتی خواستم زندگی کنم ، راهم را بستند

وقتی خواستم ستایش کنم ، گفتند خرافات است

وقتی خواستم عاشق شوم گفتند دروغ است

وقتی خواستم گریستن ، گفتند دروغ است

وقتی خواستم خندیدن ، گفتند دیوانه است

دنیا را نگه دارید ، میخواهم پیاده شوم

 

                                                                                                     (دکتر علی شریعتی)

 

خـــــــــــــــــــــــدایــــــــــــــا چرا هیچ کس مارا درک نمی کند.

اما ما با هم هـــــــــــــمـــــــــــــه پــــــــــــــــــــــــــــــــل ها را کنار میزنیم و میرویم تا نــــــــهایـــــــــت عـــــشــــق!

اما خــــــــــــــــــــــــــــــدا کند کسی ببیند ما به نهایت عشق رسیدیم!

عــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــشــــــــــــــــــــق

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم خرداد 1389ساعت 15:4  توسط مقداد معظمی | 

یا صاحب الزمان ! داستان یوسف را گفتن وشنیدن به بهانه ی توست  .

شرمنده ایم .

می دانیم گناهان ما همان چاه غیبت توست .

می دانیم كوتاهیها ، نادانیها و سستیهای ما ، ستمهایی است كه در حق تو كرده ایم .

یعقوب به پسران گفت : به جستجوی یوسف برخیزید ،

و ما با روسیاهی و شرمندگی ، آمده ایم تا از تو نشانی بگیریم .

به ما گفته اند اگر به جستجوی تو برخیزیم ، نشانی از تو می یابیم .

اما ای فرزند احمد ! آیا راهی به سوی تو هست تا به دیدارت آییم .

اگر بگویند برای یافتن تو باید بیابانها را در نوردیم ، در می نوردیم .

اگر بگویند برای دیدار تو باید سر به كوه و صحرا گذاریم ، می گذاریم .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم اردیبهشت 1389ساعت 10:46  توسط مقداد معظمی | 
 

از آن هراسانیم که هر تصمیم ما،آزرده کند کسی را که دوست می داریم.

در چنین لحظاتی است که باید درون را بنگریم و به ندای دل گوش بسپاریم،

اگر تنها نگران خواسته های دیگران باشیم و احساسات خود را نادیده بگیریم،

به شادی حقیقی دست نخواهیم یافت.

به همان ندایی گوش کن که به درستی آن باور داری،

و استوار از آن دفاع کن.

آری، چنین کنی شادمان خواهی زیست.

"بتانی جین برویک"


کسی رو که دوست داری،هر چند وقت یکبار بهش یادآوری کن دوستش داری،تا فراموش نکنه قلبی براش می تپه!

"شکسپیر"

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم فروردین 1389ساعت 0:19  توسط مقداد معظمی | 
 
اولش همه شکل هم هستیم
کوچولو و کچل
حتی صداهامون هم شبیه به همدیگه است
با اولین گریه بازی شروع میشه
هی بزرگ می شیم
بزرگ و بزرگتر
اونقدر بزرگ که یادمون میره
یه روز کوچولو بودیم
دیگه هیچ چیزیمون شبیه به هم نیست
حتی صداهامون
گاهی با هم می خندیم گاهی به هم
! اینجا دیگه بازی به نیمه رسیده
واسه بردن بازی
روی نیمه ی دوم نمی شه خیلی حساب کرد
گاهی باید برای بردن بازی
بین دو نیمه
دوباره متولد شد!

یک سال دیگه گذشت
یکی میگه یک سال دیگه بیهوده گذشت
یکی میگه یک سال بزرگتر شدم
یکی میگه یک سال پیرتر شدم
یکی میگه یک سال دیگه تجربه کسب کردم
یکی میگه یک سال به مرگ نزدیک تر شدم
یکی هم اصلا براش مهم نیست و هیچی نمیگه.

منم یک سال بزرگتر شدم ...

یکسالی که نمی دونم توش واقعا تونستم « بزرگ » بشم یا نه ؟

تونستم با مشکلات خودم کنار بیام ؟ ... تونستم همونی باشم که هستم ؟ ...


تونستم بعضی از عیب هام رو برطرف کنم ؟ ... تونستم کسی رو نرنجونم ؟ ...

تونستم دل کسی رو شاد کنم ؟ ... نمی دونم ...

باید فکر کنم ... شاید اونجوری که می خواستم باشم نبودم...

ولی یکسال بزرگتر شدم ... اونم خیلی سریع

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم اسفند 1388ساعت 8:48  توسط مقداد معظمی | 
پسرک

پسرک

پسر کوچک دستش را در جیبش کرد ، تمام پول خردهایش را در آورد و شمرد . بعد پرسید: بستنى خالى چند است؟
خدمتکار با توجه به این که تمام میزها پر شده بود و عده‌اى بیرون قهوه فروشى منتظر خالى شدن میز ایستاده بودند، با بی‌حوصلگى گفت : ٣۵ سنت
پسر دوباره سکه‌هایش را شمرد و گفت:

براى من یک بستنى بیاورید.
خدمتکار یک بستنى آورد و صورت‌حساب را نیز روى میز گذاشت و رفت. پسر بستنى را تمام کرد، صورت‌حساب را برداشت و پولش را به صندوق‌دار پرداخت کرد و رفت. هنگامى که خدمتکار براى تمیز کردن میز رفت، گریه‌اش گرفت. پسر بچه روى میز در کنار بشقاب خالى، ١۵ سنت براى او انعام گذاشته بود !

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم بهمن 1388ساعت 11:3  توسط مقداد معظمی | 

شنـیـدم کـه چون قــوی زیبــــا بـمـیـرد      فـــریــبــنـــده زاد و فــریـبـــا بمیرد

شـب مـرگ تنــــها نشینـد بـه مـوجـی      رود گـوشـه ای زود و تـنـــها بمیرد

در آن گوشه چندان غزل خواند آن شب      کـه خـود در مـیـان غـزل هـا بمیرد

گــروهــی بـرآنـنـد کـه مـــرغ شـیـــــدا      کـجـا عـاشـقـی کـرد ، آنجـا بمیرد

شـب مــــرگ از بـیـــم آنـجــا شــتــابـد      کـز مـــرگ غـافــل شـود تـا بمیرد

مـن آن نـکـتـه گـیــرم کـه بـــاور نـکـردم      نـدیـدم که قــویی به صحرا بمیرد

چـــو روزی در آغـــــوش دریـــــا بــرآمــد     شـبـی هـم در آغـوش دریـا بمیرد

تــو دریــای مـن بـودی آغـــوش بـاز کـن     که می خواهد این قوی زیبا بمیرد

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم بهمن 1388ساعت 12:3  توسط مقداد معظمی | 

مسافر جدایی / منو بردی به قصه / اما یهو تو قصه / مسیر جاده خط خورد

کدوم بهونه ی تلخ / منو از تو جدا کرد؟ / بهونه ای نداشتی / اما وسط قصه / منو تنها گذاشتی

بگو کجای این راه / من اشتباه رفتم؟ / مسیر قصه رو من / کی اشتباه رفتم؟

امشب شبی بی فرداست / یه ماه پاره پاره / منتظر قصه هاست

نگاههای قدیمی / آرزوهایی مردن / لبخندهای صمیمی / دیگه حالا پژمردن

امشب چه بی ستاره اس / هوای دل گرفته اس / نبودنت دلیل / ترانه های خسته اس

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم دی 1388ساعت 5:48  توسط مقداد معظمی | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
...
يه شب حالت بده ،
خيلي بد ؛
داري به زمان و زمين بد و بيراه مي گي ...
خسته شدي ، خيلي خسته
حس مي كني توموم شدي
آروم
كم كم
مي گي چرا چند وقته هيچي درست نمي شه ؟!
مي گي چرا بايد كارات اينقدر گره بخوره ؟!
مي گي كاش بميري راحت شي !
حتي سر خدا داد مي زني چرا ؟؟؟؟؟؟؟!!!!
فكر مي كني صداتو نشنيده ؛
فكر مي كني اشكاتو نديده !
فكر مي كني داره كم كم يادش مي ره ،
داره كم كم همه چي رو فراموش مي كنه !
بغض مي كني ،
نمي خواي اين شب تموم بشه ،
نمي خواي فرداي نكبتي بياد ،
نمي خواي بفهمي اوضا خرابتر از اوني بوده كه فكر مي كردي ...
اما آخرش كه چي !؟!
صبح از راه مي رسه ؛
تو آينه يه نگاه به خودت مي ندازي ،
نفس عميق مي كشي ،
مي گي همه چي درست مي شه ، همه چي ...
با خودت فكر مي كني كه همين ديشب خدا بغلم كرد ، تو بغلش تا خود صبح خوابيدم ؛
منو اينقده دوست داشته كه ...
مي رسي سر اين خط :
لطف آنچه تو انديشي
حكم آنچه تو فرمايي
فكر مي كني ، فكر مي كني ... فكر ...
قاطي فكرات مي شي ،
تو بغل بزرگ خداي بزرگِ خودت گم مي شي
دلت يه چيزي مي خواد كه نمي دوني ؛
دلت يه چيزي مي خواد كه نمي شنوي ؛
بعد از آسمون شروع مي كنه به باريدن ،
نم نم ؛
آروم ؛
خيس مي شي ،
اما نه خيس ِ خيس ،
مي دوني !
داري شروع مي شي ...
آروم ،
كم كم .

....
صبح ها شكلي از رفتنيم
عصر ها خستگاني كه باز مي آيند :
رؤيا باخته ، بي اميد ، اندكي معترض !

خسته ام ؛ خسته !
خسته ايي كه يادش رفته برگرده ...
خسته ايي كه اينجا ،
اين گوشه دنيا تنها مونده ،
خسته ايي كه سردش ِ
خسته ايي كه تب داره ...
خسته ايي كه يه كوچولو مي ترسه
خسته ايي كه يه گنده دلش تنگ شده ...
خسته ايي ...
رؤيا باخته ؛
بي اميد ؛
اندكي معترض
...

اسم : گمنام

شهرت : گداي محبت

نام پدر : درويش تنها

نام مادر : سلطان غم

تاريخ تولد : سال غم واندوه

محل تولد : خواب هاي عشق

مدرسه : گمشده

جرم : به دنيا آمدن

تحصيلات : دانشگاه علوم عشق بازي

محکوميت : دوست داشتن

از دادگاه : دل دادگان

به دنبال چه هستي : عشقم

ضمن تشکر از شما دوست عزیز که از وبلاگ من دیدن کردید
amo.depres@yahoo.com یا depres.m20@gmail.com میل بزنید
با تشکر مقداد معظمی
شماره حساب 6037991137774794 بانک ملی

پیوندهای روزانه
لیمو ترش
گنجشک اشی مشی
دختر شهریور
شهر بی قانون
عشقولی
جورابهای نشسته
احمد شاملو
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
بهمن 1390
دی 1390
آذر 1390
آبان 1390
مهر 1390
شهریور 1390
مرداد 1390
تیر 1390
خرداد 1390
اردیبهشت 1390
فروردین 1390
اسفند 1389
بهمن 1389
دی 1389
آذر 1389
آبان 1389
مهر 1389
شهریور 1389
مرداد 1389
تیر 1389
خرداد 1389
اردیبهشت 1389
فروردین 1389
اسفند 1388
بهمن 1388
دی 1388
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
آرشيو
آرشیو موضوعی
عاشقانه
معنوی
ورزشی
آموزشی
خنده دار
متفرقه
تجارت
داستان
خبری
آهنگ
فوتبال
برچسب‌ها
سيگار (1)
دوستت دارم (1)
زندانی (1)
خسته (1)
رویا (1)
احساس (1)
عشق من (1)
كوتاه (1)
گرگ نوشت (1)
نبودي (1)
غریبانه (1)
بگذار باشد (1)
تنها همان آغــــوش (1)
من خیانت نکردم (1)
در هوای هم (1)
عــجایب عــشـــق (1)
شهر آرزوها (1)
بگویم دوستت دارم (1)
تقدس عشقت (1)
عاشقانه دوستت دارم (1)
پیوندها
دانلود
جستجو
تالار گفتگو
اطلاعات بورس
نام و کد شهرها
آهنگ رپ برای باحالا
دوست یابی همسر یابی
sms مجانی میخوای بیا اینجا
داغ ترين و جامع ترين اخبار ايران
یه فیلتر شکن توپ برای شماها
اعضای بدن خود را اهدا کنید
جام فوتبال .. جام جهانی
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

مقداد معظمی





Powered by WebGozar