تبليغاتX
عاشقانه ღ♥ღ•´¯`•.,¸¸,.•
•.,¸¸,.• مقداد معظمی ღ♥ღ رزیتا مشیریان •.,¸¸,.•

به وبلاگ عاشقانه خوش آمديد -----> با استفاده از كد لوگو سايت خود را به ما پيوند بزنيد---->با عضويت در خبر نامه از عکس هاي موجود در وب لاگ استفاده کنيد------>يادگاري فراموش نشه !!!!----> ****از نوشته هاي پيشين ديدن کنيد **** دلم درياچهء اندوه و درده ----------> نگاهم کوچه اي خاموش وسرده ----------> ببين اين لحظه هاي با تو بودن ---------> به شهر کوچک قلبم چه کرده --------->از بچگي به من گفتند دوست بدار حالا که ديوانه وار او را دوست دارم به من ميگويند فراموش کن از من اي هستيه من دور مشو ---------> که مرا بي تو تمنائي نيست --------> بخدا غير تو اي راحته جان -----------> در دلم بهر کسي جائي نيست --------- >جز تمنايه دو چشمه سيهت ---------> به دلم حسرته بينائي نيست <--------- قطرهء اشکم و جز سينه تو --------> منزلم در دل دريائي نيست---------------------------------->آري آغاز دوست داشتن است و پايان راه ناپيدا من به پايان دگر نينديشم که همين دوست داشتن زيباست...

باز دیشب چشمانم را که بر هم گذاشتم
نسیم بوی تو در مشامم پیچید و چشمان زیبایت
تابلوی نگاه را بر دیوار دلم آویخت
و دستان گرمت درهای جدایی را درهم کوبید
و صد واژه ی پر مهر از لبانت جاری شد
تو مثل هیچ کس مهربان بودی
تو مثل هیچ کس خندان بودی
تو مثل هیچ کس اما مثل همیشه زیبا بودی
من و تو باز هم دستانمان در دست هم بود
و باز هم با گام های بلندمان سنگ فرش های خیابان را می پیمودیم
و مثل همیشه مقصدمان نامعلوم بود
نمی دانم ؟.........نمی دانم می شود که ما
همیشه در کنار هم باشیم
و تو با وجود گرمت به کالبد یخ زده ام گرما ببخشی
و مرا اسیر نگاه جادویی ات کنی
و یار همیشگی من باشی
ای کاش هیچ وقت این شب به صبح نرسد
تا من بیشتر از تو
تورا ببینم

...

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 8:32  توسط مقداد معظمی | 

 

بیا کنارم بنشین تا نگاهت کنم .

بیا تا درون اقیانوس چشمانت شنا کنم .

 بگذار رازهای سر به مُهر چشمانت را یک به یک کشف کنم .

بگذار عشقی را

 که درون چشمانت جا خوش کرده را بدزدم و از آن خود کنم .

بیا کنارم بنشین .

قدری بخند تا لبخندت را ببینم تا در ذهنم ماندگار شود ؛

چون نقشهایی بر تن سنگی یک غار .

بگذار تا هر گاه از من دور شدی مایه

تسلی قلبم نا آرامم شود .

بیا کنارم بشنین .

برایم سخن بگو .

بگذار صدایت درون وجودم بپیچد .

بگذار وجود

 تشنه ی من از صدایت سیراب شود .

بیا کنارم بنشین .

بگذار صورتت را لمس کنم .

صورتت را با سر انگشتانم آشنا کن .

 به من اجازه ی نوازش کردنت را بده .

بگذار با به یاد آوردن حس زیبای لمس تو زندگی کنم .

بیا کنارم بنشین .

لبهانت را به لبانم نزدیک کن .

از جام لبانت وجودم را سرشار از

شراب عشقت کن آنقدر که وجودم سر ریز از عشق تو شود .

بیا کنارم بنشین .

مرا در پناه دستانت بگیر .

بگذار درون حصار امن آغوشت آرام بگیرم .

با در آغوش گرفتنم به من حس امنیت و آرامش بده .

بیا کنارم بنشین .

بگذار سرم روی سینه ات آرام بگیرد .

دستانت را روی موهایم بکش

بگذار با نوازش تو و لالایی ضربان قلبت به خواب روم .

بیا کنارم بنشین عشق من که به اندازه ی دوست داشتنت دل تنگ توام .

•´¯`• ღ♥ღ    تقدیم به عشقم رزا   ღ♥ღ •´¯`•

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت 12:15  توسط مقداد معظمی | 

سلام

نمی دونم چی باید بنویسم . همش غم .غم وغم

امروز را اگر تولد توست سیاه بپوش

چرایی ندارد! سوال نکن

اگر هم پرسیدند بگو برای این است که یک سال دیگر به دروازه مرگ نزدیک تر شده ام

بلاخره یکی از همین روزها پایان رویای توست

و تو در اعماق دریایی که عمریست آرامیده از یاد میروی

پس هیچ گاه شادی نکن

خودت هم می دانی سوگوارانه شادی کردن هیچ معنایی ندارد

به زودی خواهی فهمید که هیچ راهی نداری

جز اینکه مترسکی باشی برای همیشه لبخند زدن  

قانونش این است که هیچ کس نباید از درون تو با خبر شود 

اینجا همگی مترسک هستند

مترسکهایی که چاره ای بجز لبخند ندارند و تغییر برایشان یعنی نابودی

حال سیاه بپوش و لبخند بزن

برای ادامه دادن همین قدر کافی است ...

دیوار اتاقم

حتی دیوار های اتاقم ازم خسته اند

گاهی اوقات

با وجود همه چیزهای خوب

هیچ چیزی خوب نیست!

همگی آشنا هستن

ولی تو غریبه ای

 دلت خیلی پره

اما جائی سراغ نداری که غصه هات رو اونجا بگی

حالا دیگه

دیوار های اتاقتم ازت خسته شدن

و حوصله حرف های پر از اندوه تو رو ندارن

شاید وقتی دیگه آب از سرت گذشته

تنها راهش این باشه که...

چکار کنم . نا امیدم

از دنیا از زندگی

از همه چیز و از همه کس

اما نه

هر قدر هم که تنها باشم . باز هم خدایی دارم ...

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم مرداد 1388ساعت 11:56  توسط مقداد معظمی | 

 

مي دوني دوست يعني چي؟ د:داشتن و:اونيکه س:ستايش کردنش ت:تمومي نداره
 *.*.*.*.*.*
اي کاش مي توانستند از آفتاب ياد بگيرند که بي دريغ باشند در دردها و شادي هاشان حتي با نان خشک شان و کاردهاي شان را جز از براي قسمت کردن بيرون
 *.*.*.*.*.*
در شيريني بوسه غرق بوديم كه ناگهان شوري اشك رابر لبانم احساس كردم و فهميدم كه اين بوسه ي جدايست
گريستن خوب نيست مگر بشود جوري گريست که چشمها نفهمند روزي که گفتي منتظر باش و رفتي تنها شدم وگريستم ، اما هم اکنون تنها نيستم انتظار با من است ولي هر دو با هم مي گرييم
 *.*.*.*.*.*
دوست داشتن هميشه گـــفتن نيست گاه سکوت است و گاه نگــــــاه ... غـــــريبه ! اين درد مشترک من و توست که گاهي نمي توانيم در چشمهاي يکديگــر نگــــاه کنيم.
 *.*.*.*.*.*
بعد از رفتن تو فقط من مانده ام و روزهايي كه بي تو تكرار مي شوند و من در خلوت شبهاي بي ستاره ام
از به تو انديشيدن عادتي ساخته ام دراز به درازاي آرزوهايي كه برايت داشتم و هنوز نمي دانم برق نگاه
كدامين ليلي ني ني چشمان تو را خيره كرد و تيشه ي عشق كدامين فرهاد ريشه ي عشقمان را خشكاند !
اما ميدانم كه چون مجنون تا ابد در بيابان چشمانت به انتظار تو خواهم ماند....
 *.*.*.*.*.*
شبي از پشت يک تاريکي غمناک و باراني تو را با لهجه گلهاي نيلوفري صدا کردم. تمام شب براي با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهايت دعا کردم . پس از يک جستجوي نقره اي در کوچه هاي آبي احساس تو را از بين گلهايي که در تنهاييم روئيد با حسرت جدا کردم .
 *.*.*.*.*.*
اون كه مي گفت جونش به جونت بنده حالا داره به گريهات مي خنده
 *.*.*.*.*.*
گاه يک لبخند آنقدر عميق ميشود که گريه ميکنم گاه يک نغمه آن قدر دست نيافتني است که با آن زندگي ميکنم گاه يک نگاه آن چنان سنگين است که چشمانم رهايش نميکنند گاه يک عشق آن قدر ماندگار است که فراموشش نميکنم  
 *.*.*.*.*.*
 دنيا را بد ساختند .......... کسي را که دوست داري تو را دوست ندارد کسي که تو را دوست دارد تو دوستش نمي داري اما کسي که تو دوسش داري و او هم دوستت دارد، به رسم و آيين هرگز به هم نمي رسيد و اين رنج است زندگي يعني اين............
 *.*.*.*.*.*
کاش رويا هايمان روزي حقيقت مي شدند... تنگناي سينه ها دشت محبت مي شدند... سادگي مهر و صفا قانون انسان بودن است... کاش قانونهايمان يک دم رعايت مي شدند ...اشکهاي همدلي از روي مکر است و فريب ...،کاش روزي چشم هامان با صداقت مي شدند... گاهي از غم مي شود ويران دلم ...، کاشکي دلها همه مردانه قسمت ميشدند
 *.*.*.*.*.*
آنکس که مي گفت دوستم دارد عاشقي نبود که به شوق من امده باشد رهگذري بود که روي برگهاي خشک پاييزي راه مي رفت صداي خش خش برگها همان اوازي بود که من گمان مي کردم ميگويد: دوستت دارم
 *.*.*.*.*.*
! ...... اون كه مي گفت بدون تو مي ميره دروغ مي گه دلش جنس كويره ..... دروغ مي گه تو گوش نده به حرفاش ...... نگو هنوز مي خواي بموني باهاش ...... خيال نكن بدون اون مي ميري ...... بزار بره ...... نباشه جوون مي گيري
 *.*.*.*.*.*
يه روز وقتي به گل نيلوفر نگاه مي کردم ترس تموم وجودمو برداشت که شايد منم يه روزمثل گل نيلوفر تنها بشم. سريع از کنار مرداب دور شدم. حالا وقتي که ميبينم خودم مرداب شدم دنبال يه گل نيلوفر مي گردم که از تنهايي نميرم و حالا مي فهمم گل نيلوفر مغرور نيست اون خودشو وقف مرداب کرده

 ديگر نگاه خسته ولي مهربان تو فکري براي اين دل شيدا نمي کند قلبـــم ميان بــاغ پر از لاله دلت يک شاخه ياس عاطفه پيدا نمي کند عمريست چشم به راه طلوع نگاه توام تا بشکند سکوت و شب از نور پر شود

 زندگي چيست خون دل خوردن پشت ديوار آرزو مردن

وقتي آدم تنها مي‌شه مثل باد مي‌مونه بي‌هدفه هي از اين سو به آن سو از اين خونه به آن خونه از اين كو به آن كو ، منم مثل بادم پر فريادم خنده‌هام گم شده گريه‌هام خشكيده

 

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت 22:16  توسط مقداد معظمی | 
 
نيکوست که قدرتمند باشي و پر توان،اما نيکوتر آن است که دوستت بدارند

ياد بگيريم و به ياد بياريم چيزهاي کوچيکي رو که ميتونه زندگيه همه ي ما رو تغيير بده

ياد بگيريم که التيام زخم روح به اندازه ي زخم جسم مهم است

ياد بگيريم که آدمي همان چيزي را باور ميکند که پيوسته به خود ميگويد

ياد بگيريم واقعيت چيزي است که هست نه آن چيزي که ما ميخواهيم

ياد بگيريم که ناتواني از ماست نه از قدرت مسا له اي که پيش روي ما قرار دارد

ياد بگيريم که حضورمان پيوسته تغيير مثبتي در زندگي ديگران ايجاد کند حتي با يک سلام صميمانه

ياد بگيريم که هر چه اعمال و گفتار يکي نا خوشايندتر باشد به عشق بيشتري نياز دارد

ياد بگيريم که يک بچه اگر آنقدر بزرگ شده که بتواند دوست بدارد آنقدر بزرگ شده که بتواند غصه بخورد

و ياد بگيريم بيشتر از آنکه به ساعت خود نگاه کنيم ،همديگر را ببينيم شايد اين آخرين


لحظه ي ديدن من و تو باشد

+ نوشته شده در  جمعه هشتم خرداد 1388ساعت 15:2  توسط مقداد معظمی | 

۱ . یکی از بستگان خدا

۲ . امشب هم توی اتاق‌خواب هیچ اتفاقی نمی‌افته !

۳ . عشق تو

۴ . ( مسجد )

۵ . نامه ای از طرف خدا

۶ . دعای خیر

۷ . قصاب و سگ

۸ . پیرمردی 98 ساله

۹ . باهوش ترین زن دنیا

۱۰ . این چنین باش

۱۱ . حکايت شرلوک هلمز

۱۲ . الاغ

۱۳ . سیاست کشیش

۱۴ . ساعت چنده ؟

۱۵ . دیروز فردى که مانع پیشرفت شما در این اداره بود

۱۶ . وصيت نامه داريوش كبير

۱۷ . شکی که انسان را عوض میکند

۱۸ . اسکناس هزار تومانی

۱۹ . خدا

۲۰ . چه قدر سخته

۲۱ . صدف

۲۲ . انشاء

۲۳ . سكه

۲۴ . شاید حق با خدا باشد

۲۵ . یک ایرانی داخل بانک در منهتن نیویورک شد

۲۶ . مادر زنت

۲۷ . زورگو

۲۸ . اهمیت بستن گربه

۲۹ . سیب

۳۰ . ترک شیرازی 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت 22:39  توسط مقداد معظمی | 

درگوشه و كنار يه شهر بزرگ زير گنبد كبود در پناه خدادو نفر خيلي هواي همو داشتن. علي و رضا تو دوران سربازي با هم آشنا شدند. هميشه پشتيبان هم بودن رفاقت اونا زبانزد خاص و عام بود و حس حسودي همه را برانگيخته بود. هر كاري رو دوتايي انجام مي دادند همديگه رو تنها نمي گذاشتند. وقتي دوران سربازيشون تموم شد نيز بر سر رفاقت خود بودند ولي كم كم به راه خلاف كشيده شدند. آخرش يه شب دستشون رو شد و گير افتادند. توي زندون با هم عهد كردند كه وقتي آزاد شدند دور كار خلاف رو خط بكشند و ديگه دنبالش نرن بالاخره از زندون آزاد شدند و بعد يه مدت رضا به علي گفت من مي خوام ازدواج كنم مي خوام يه دختر خوب برام پيدا كني به سليقه ي خودت. علي بهش گفت چشم رضا جون تو جون بخواه. تو فاميل ما چيزي كه زياده دختر خوب تو آلبوم خانوادگيمون عكسشون هست امروز كه رفتم خونه عكساشونو پيدا ميكنم ميزارم تو  آلبوم خودم برات ميارم. رضا تشكر كرد و با دلي پر از اميد به خانه رفت و منتظر فردا شد. فرداي  آنروز علي با آلبوم سر قرار حاضر شد آلبوم رو به دست رضا داد گفت كدومش پسندته؟ بگو تا برات آستين بالا بزنم. رضا آلبومو ورق زد و عكسي رو در آوردو گفت اينو مي خوام همونيه كه دنبالش مي گشتم علي با شوق گفت كو؟ كودومو پسنديدي؟ عكسو از رضا گرفت يه دفه رنگش پريد. گفت اين نه يكي ديگه رو انتخاب كن. نه فقط همين واسه چي؟ علي گفت اين قراره مال من بشه خودشم مي دونه. رضا گفت نه من اينو مي خوام حسابي به دلم نشسته هنوز كه خبري نشده هنوز كه نرفتي جلو؟ علي گفت نه نرفتم. رضا گفت پس مال من. خواهش ميكنم اصلا علي اگه تو رفيق باشي ازش به خاطر رفيقت مي گذري نمي گذري؟علي گفت حالا من هيچي خود سارا رو چيكار كنم اون قبول نمي كنه مي دوني چند ساله با هم دوستيم؟به خاطر من همه ي خاستگاراشو رد كرده. اوونايي كه ميتونستند خوشبخترين آدم دنياش كنن اما به خاطر من موند و عروس نشد اگه بفهمه مي دوني چي فكر ميكنه؟ آخه چه جوري بهش بگم؟ اصلا چي به سارا بگم؟رضا گفت من اينا حاليم نيست يه جوري درستش كن. علي گفت به خاطر رفاقتمون باشه قول مي دم. بعد با گريه از رضا جدا شد وقتي رسيد خونه به سارا زنگ زد خودش گوشي رو برداشت بعد از سلام و احوال پرسي با گريه قضيه رو براش تعريف كرد. سارا هم گريه افتاد گفت علي مگه ديوونه شدي من تو رو مي خوام به پاي تو نشستم حالا اومدي مي گي زن دوستت بشم؟ من نميتونم من بي تو مي ميرم علي اين كارو با من نكن. التماس ميكنم. علي همين طور گريه مي كرد و در آخر به سارا گفت تو مگه منو دوست نداري؟ سارا گفت به خاطر تو زنده ام علي جون علي گفت اگه منو دوست داري قبول كن بهم ثابت كن كه دوسم داري قبول كن سارا گفت باشه فقط به خاطر اينكه بهت نشون بدم دوست دارم قبول مي كنم ولي بدون بدون تو دووم نمي يارم من ميميرم علي علي گفت پس قبول؟ سارا گفت آره ولي فقط به خاطر تو. وقتي علي به رضا گفت كه سارا رو راضي كردم هر دو تا تو بغل هم گريه كردن گريه ي رضا از شوق و مردونگي علي و گريه ي علي به خاطر از دست دادن تنها دليل بودنش و مردونگي اون(سارا) بود. به زودي بساط عروسي به راه افتاد همه اون شب شاد بودن جز سارا و علي. علي با وجود اصرار رضا اون شب به عروسي نرفت مي ترسيد از غصه دق كنه يا كاري دست خودش بده و عروسي به هم بريزه. بعد از فرداي اون شب رضا و سارا به ماه عسل رفتن و علي موندو يه مشت ياد و خاطره و دلي پر از غصه. علي به علت روحيه ي خراب دوباره به كار خلاف روي آورد و يه روز دستگير شد و افتاد تو زندون. تو زندون به خودش گفت وقتي آزاد شدم مي رم پيش رضا و براي شكستن عهدمون ازش عذر خواهي ميكنم. چون عهد بسته بودن ديگه دنبال خلاف نرن. وقتي علي آزاد شد يه راست به سراغ رضا رفت. زنگ درو زد رضا اومد دم در. علي بغلش پريد و گفت پسر چقدر چاق شدي. رضا دست علي رو پس زد و گفت شما؟ با كي كار داشتيد؟ علي گفت رضا ديوونه شدي من علي هستم، دوست دوران سربازي. ولي رضا گفت من علي رو نمي شناسم لطفا مزاحم نشيد آقا. علي گفت رضا اين بچه بازي ها چيه كه در مياري؟ اومدم ببينمت ولي رضا گفت من با شما كاري ندارم و درو بست علي مدتي مات و مبهوت دم در ايستاد حتي دوباره زنگ زد ولي اينبار كسي درو به روش باز نكرد. بلند داد زد اينه رسم رفاقت؟ باشه مي رم ولي بدون خيلي نامردي. احساس مي كرد ديگه هيچي نداره داشت دق مي كرد تنها اميدش سارا بود كه اونو از دست داد. بعدشم رضا كه حالا دست رد به سينش زده بود نا اميد و درمانده فقط جلو مي رفت. نمي دونست كجاست. با خودش مي گفت اگه مي دونستم اينقدر نامرده هيچ وقت كمكش نمي كردم. در دل به خود فحش مي داد كه چرا از اول اونو نشناخته. تو همين فكرا بودكه به يه كوچه خلوت رسيد. كنار ديوار دو نفرنشسته بودن داشتن با هم حرف مي زدن جلو رفت و گفت شما دوتا دوستين باهم؟ يکيشون گفت:"رفيقو چه رفيقيم الانم داريم از دزدي بر مي گرديم و ميخوايم پولا رو تقسيم کنيم"علي آه بلندي كشيد بهش گفتن چرا آه مي كشي؟" گفت به ياد گذشته ام افتادم. منم مثل شماها يه رفيق داشتم كه از جون برام عزيز تر بود ولي افسوس. علي مكث كرد... بهش گفتن چرا ساكت شدي؟ خوب بعدش چي شد؟ چرا تنهايي؟ پس كو اون دوست بامعرفتت ؟"علي با اصرار اون دوتا غصه رو براشون از اول تعريف كرد. دزدا خيلي ناراحت شدند و گفتن به خاطر مرامت كه از دختره به خاطر دوستت گذشتي و معرفت بيش از اندازت ما مقداري از پولامونو بهت قرض ميديم. برو يه كاري واسه خودت دستو پا كن بعد هر وقت داشتي بهمون برگردون. علي اولش قبول نكرد ولي اونا گفتن بهمون بر مي گردوني بگير. خيلي اصرار كردند. علي مقداري پول گرفت و خداحافظي كرد و رفت. بعد از اون روز زندگي علي زيرو رو شد. سرمايه ي عظيمي بدست آورد وپول اون دوتا دزدو بهشون برگردوند. كم كم بعد از يه مدت با يه خانم آشنا شد با اون شريك شد و سرمايش دوبرابر شد و بعد از چند ماه قرار شد با دختر اون خانم ازدواج كنه. شب عروسي در كمال ناباوري رضا رو ديد كه توي عروسي بود. با خودش گفت بهترين فرصته كه دوست نامردمو به همه بشناسونم رضا رو صدا زد كه بياد پيشش. بعد رو به جمعيت گفت خانوما و آقايون امشب مي خوام يكي از دوستامو بهتون معرفي كنم. رو كرد به ساقيو گفت ساقي توي پنج تا جام مي بريز و بيار اينجا پيش من. وقتي جامهاي مي رسيد اولي رو برداشت و در حالي كه رضا پيشش وايساده بود و هر دو رو به جمعيت بودند گفت خانوما و آقايون اولي رو مي خورم افتخار اون روزي كه منو اين آقا دوست بوديم و دوستيمون بي همتا بود. اولي رو سر كشيد و جام دومي رو برداشت گفت اينو مي خورم به ياد اون روزي كه اومدم در خونت گفتي منو نمي شناسي و دست رد به سينم زدي و درو روم بستي. دومي رو هم سر كشيد جام سوم رو برداشت و گفت اينو به افتخار اون دوتا دزدي مي خورم كه خدا سر راهم قرار داد و بهم پول قرض دادن تا بتونم كاروكاسبي راه بندازم. سومي رو هم سر كشيد جام چهارم رو برداشت و گفت اينو به افتخار خانمي مي خورم كه خدا سر راهم قرار داد و باهاش شريك شدمو همه ي دارو ندارمو مديونشم و حالا هم كه مادرزنمه. جام چهارم رو هم سر كشيد و جام پنجم رو برداشتو گفت اينو به افتخار دختر اون خانم مي خورم كه حالا زن خودمه. جام پنجم رو هم سر كشيد. همه ي مردم شروع كردن با هم حرف زدن.
رضا گفت صبر كنيد حالا نوبت منه. رضا به ساقي گفت براي منم پنج تا جام مي بريز. وقتي مي رو آوردن اولي رو برداشت و گفت اينو مي خورم به ياد اون روزي كه تو زندون با هم عهد بستيم ديگه خلاف نكنيم من به عهدم وفا كردم ولي تو نه. اوليو سر كشيد و دومي رو برداشت و گفت اينو مي خورم به ياد اون روزي كه اومدي در خونمون گفتم نمي شناسمت و درو روت بستم چون زن من قبلا قرار بوده مال تو بشه ممكن بود اگه مي ديديش به چشم ديگه اي بهش نگاه كني و منم غيرت دارم و دوست نداشتم به ياد گذشته بيفتي وناراحت بشي. دومي رو هم سر كشيد سومي رو برداشتو گفت اينو مي خورم افتخار اون دو تا دزدي كه خودم سر راهت قرار دادم. سومي رو هم سر كشيد و چهارمين جام رو برداشتو گفت اينو به افتخار مادرم مي خورم كه با تو آشناش كردم تا بتوني براي خودت كسي بشي. چهارمي رو هم سركشيد و پنجمين جام رو برداشتو گفت اينو به افتخار خواهرم مي خورم كه امشب عروسيشه.
چشمان هر دو از اشك تر شد و با صداي دست جمعيت آن دو يكديگر را در آغوش كشيدند
.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388ساعت 23:19  توسط مقداد معظمی | 
 تقدیم به لحظات تنهاییم

                                                            زندگی می گوید سهم تو تنها درد و اشک است

می گوید سرنوشت تو را با اشک رقم زده ایم و تو را با درد آمیخته ایم

می گوید تو از جنس بارانی

اما نمی دانم چرا همیشه دلم باران می خواهد

آنقدر باران که اشک چشمانم در میان قطرات باران پنهان شود

زندگی به من آموخت که هیچ چیز و هیچ کس نیستم وتنها باید مطیع یکتا خالق هستی باشم

آری

زندگی به من آموخت که بسوزم و با زندگیم بسازم

پس لب از لب باز نمی کنم و می سوزم و می سازم

آری

سوختن هیچ نگفتن هنر است وتنها می گویم : دوستت دارم 
 

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم اسفند 1387ساعت 0:12  توسط مقداد معظمی | 
 
وقتی کسی رو روزها یا شاید حتی سالهاست که میشناسی
 
 گمان می کنی که تمام وجنات و اخلاقیاتش رو دیدی
 
گمان می کنی که انتهایِ انتهاش رو هم دیدی

اما وای به روزی که روی جدیدی از خودش رو به نمایش بگذاره

تازه می فهمی که همه ی دونسته هات می رن زیر سوال

و به یاد میاری که این آدمها
 
همون بازیگران متبحری هستند که فقط نتونستن سر ِ خدا رو گول بمالن

و اون وقته که از کینه ها و تنفرهاشون فقط و فقط به خدا پناه می بری
 
+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم بهمن 1387ساعت 14:15  توسط مقداد معظمی | 
 
                                              من تورادوست دارم تو ديگري را
 
                                   ديگري شايد كسي را
 
                                                 و كسي مرا
 
                                    ولي همه ي ما تنهاييم
 
                                               نمی دانم چرا اين گونه است؟
 
                وقتی نگاه عاشق كسی به توست میبينى اما، دلت بسته به مهر ديگري است
 
                         بی اعتنا می گذرى و عاشقانه به كسى می نگرى... كه دلش پيش تو نيست
 
+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم دی 1387ساعت 8:14  توسط مقداد معظمی | 

وقتي سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختري بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشي" صدا مي کرد .

به موهاي مواج و زيباي اون خيره شده بودم و آرزو مي کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهي به اين مساله نميکرد .

آخر کلاس پيش من اومد و جزوه جلسه پيش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت :"متشکرم "و گونه من رو بوسيد .

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .

تلفن زنگ زد .خودش بود . گريه مي کرد. دوست پسرش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پيشش. نميخواست تنها باشه. من هم اينکار رو کردم. وقتي کنارش رو کاناپه نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهاي معصومش بود. آرزو ميکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از 2 ساعت ديدن فيلم و خوردن 3 بسته چيپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت : "متشکرم " و گونه من رو بوسيد .

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .

روز قبل از جشن دانشگاه پيش من اومد. گفت : "قرارم بهم خورده ، اون نميخواد با من بياد" .

من با کسي قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بوديم که اگه زماني هيچکدوممون براي مراسمي پارتنر نداشتيم با هم ديگه باشيم ، درست مثل يه "خواهر و برادر" . ما هم با هم به جشن رفتيم. جشن به پايان رسيد . من پشت سر اون ، کنار در خروجي ، ايستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زيبا و اون چشمان همچون کريستالش بود. آرزو مي کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمي کرد و من اين رو ميدونستم ، به من گفت :"متشکرم ، شب خيلي خوبي داشتيم " ، و گونه منو بوسيد .

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .

يه روز گذشت ، سپس يک هفته ، يک سال ... قبل از اينکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصيلي فرا رسيد ، من به اون نگاه مي کردم که درست مثل فرشته ها روي صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگيره. ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهي نمي کرد ، و من اينو ميدونستم ، قبل از اينکه کسي خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصيلي ، با گريه منو در آغوش گرفت و سرش رو روي شونه من گذاشت و آروم گفت تو بهترين داداشي دنيا هستي ، متشکرم و گونه منو بوسيد .

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .

نشستم روي صندلي ، صندلي ساقدوش ، توي کليسا ، اون دختره حالا داره ازدواج ميکنه ، من ديدم که "بله" رو گفت و وارد زندگي جديدي شد. با مرد ديگه اي ازدواج کرد. من ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اينطوري فکر نمي کرد و من اينو ميدونستم ، اما قبل از اينکه از کليسا بره رو به من کرد و گفت " تو اومدي ؟ متشکرم"

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .

سالهاي خيلي زيادي گذشت . به تابوتي نگاه ميکنم که دختري که من رو داداشي خودش ميدونست توي اون خوابيده ، فقط دوستان دوران تحصيلش دور تابوت هستند ، يه نفر داره دفتر خاطراتش رو ميخونه ، دختري که در دوران تحصيل اون رو نوشته. اين چيزي هست که اون نوشته بود :

" تمام توجهم به اون بود. آرزو ميکردم که عشقش براي من باشه. اما اون توجهي به اين موضوع نداشت و من اينو ميدونستم. من ميخواستم بهش بگم ، ميخواستم که بدونه که نمي خوام فقط براي من يه داداشي باشه. من عاشقش هستم. اما .... من خجالتي ام ...علتش رو نميدونم ... هميشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره.

اي کاش اين کار رو کرده بودم ................. با خودم فکر مي کردم و گريه !

اگه همديگرو دوست داريد ، به هم بگيد ، خجالت نکشيد ، عشق رو از هم دريغ نکنيد ، خودتونو پشت القاب و اسامي مخفي نکنيد ، منتظر طرف مقابل نباشيد، شايد اون از شما خجالتي تر و عاشق تر باشه

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم آذر 1387ساعت 23:58  توسط مقداد معظمی | 
 
So if your dude aint actin right
you tell that dude he got to go
If that dude be clamin that he broke
you tell that dude he got to go
If he wants you to stay in the house everyday and night
you tell that dude he got to go
If he wants to run the streets
Then you run the streets to and you tell him he got to go

Baby Baby somebody
s gonna cry tonight
Baby ( baby)  Baby ( baby )  but it won ? t be my tears tonight
( Lets go! )
So whatcha think about that
whatcha think about it
So whatcha think about that that  that oh baby
Verse 1
Tonight we ? re gonna switch up
I ? ll do you, you do me
Tonight your gonna stay home while I run the streets
What do you  what do you  what do you  what do you think about that baby
What do you  what do you  what do you  what do you think about that
Baby !  Imma let you play my part
So you can feel a broken heart
Let me just talk  make sure that you call
So I can say it
Baby  Baby somebody ? s gonna cry tonight
Baby ( baby )  Baby ( baby )  but it won ? t be my tears tonight
So whatcha think about that
whatcha think about it
So whatcha think about that  that  that oh baby
Tonight your gonna call me a thousand times
Tonight I mma make up a thousand lies
How do you How do you How do you  How do you feel about that baby
How do you How do you How do you  How do you feel about that
Baby Imma let you play my part
So you can feel a broken heart
Let me just talk  make sure that you call
So I can say it
Baby Baby somebody ? s gonna cry tonight that ? s right
Baby ( baby ) Baby ( baby ) but it won ? t be my tears tonight oh
So whatcha think about that oh
whatcha think about it oh
So whatcha think about that  that  that oh baby
Missy
Okay
Hol up whatchu think about that
You wear the dress and I put on your slacks
Tonight I ? m goin out and ain ? t comin back
You ain ? t gonna get no more pussycat
See me in the club I ? m out with my girls
Do like you do when your out with your goods
Up in the club its just me and my girls
Play like Katy Perry kissin on girls
Now you can ? t eat or sleep
And now you in the house thinking about me
And now I do what you do to me
And now I love to see you weeping
Baby  Baby ( baby ) somebody 
s gonna cry tonight somebody ? s gonna cry to tonight
Baby (baby) Baby (baby) but it won ? t be my tears tonight oh
So whatcha think about that  oh
whatcha think about it  tell me
So whatcha think about that  that  that oh baby
(Oooooo baby  hey)
(Ladies)
So if your dude aint actin right
you tell that dude he got to go
If that dude be clamin that he broke
you tell that dude he got to go
If he wants you to stay in the house everyday and night
you tell that dude he got to go
If he wants to run the streets
Then you run the streets to and you tell him he got to go
(baby baby)
oh baby somebody gonna cry tonight oh somebody gonna cry tonight baby

[ D.E.P.R.E.S ]

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آذر 1387ساعت 14:32  توسط مقداد معظمی | 

مهاتما گاندی

تمامی گناهان ، نهانی صورت می گیرد. آن لحظه ای که درک کنیم خداوند حق بر افکار ما گواه است

شاید رها و آزاد شویم

هیچ چیز نمی تواند مانع آن شود که به همسایگان خویش در ماورای مرزهای خود نیز خدمت کنیم

خود را قربانی کنیم بهتر است تا دیگران را

این مرزها را هرگزخداوند به وجود نیاورده است

من از محدودیتها و نارساییهای خود آگاهم و این آگاهی تنها مایه قدرتم می باشد

آنچه در زندگی خود انجام داده ام بیش از هر چیز دیگر در نتیجه اطلاع و قبول محدودیتها و نارساییها بوده است

تنها از طریق عشق است که می توانیم به حقیقت برسیم، زیرا خداوند، نه تنها حقیقت است

بلکه عشق نیز هست

در نتیجه

بدون عشق به حقیقت

هیچ تجربه ای از حقیقت وجود نخواهد داشت

به بیانی دیگر اگر می خواهیم روزی شاهد نفوذ حقیقت در تمامی جهان باشیم

باید به جایی برسیم که کم اهمیت ترین موجود جهان خلقت را به اندازه خود دوست بداریم

برای رسیدن به چنین جایی

نباید از هیچ یک از ابعاد زندگی بگذریم

انسان نمی تواند در حوزه ای از زندگی خود با درستی و صداقت عمل کند

در حالی که در سایر حوزه های زندگیش آلوده نادرستی هاست

زندگی  واحدی تجزیه ناپذیر است

لحظاتی در زندگی پیش می آید که باید به اقدام پرداخت و جلو رفت

حتی اگر نتوان بهترین دوستان را با خود برد

همیشه به هنگامی که چند وظیفه با هم تصادم پیدا می کنند باید

 ” صدای ضعیف و آرام”

درونی داور نهایی باشد

در مورد خدا این اشکال هست که نمی توان او را توصیف و بیان کرد

اما توصیف حقیقت در قلب هر بشری نهفته است

حقیقت همان چیزی است که شما در این لحظه

حق می شمارید و همان خداست

اگر کسی همین حقیقت نسبی را بپرستد و پیروی کند

می تواند مطمئن باشد که به مرور زمان به حقیقت مطلق یعنی خدا هم نایل خواهد شد

هدف ، همـواره از ما دور می شـود

هر چه به پیشــرفتهای بزرگـتری نائل آییــم

بیش تر به بی ارزشی خود پی می بریم

شادمانی در تلاش نهفته اسـت نه در دستیابی به هدف

تلاشٍ تمام و کمال

عین پیروزی است

برای کسی که اندیشه عدم خشونت را در خود پرورده است تمام عالم یک خانواده است

نه ترسی به دل دارد و نه کسی از او می ترسد

نباید دانه ای برنج یا تکه ای کاغذ را به هدر دهید وقتتان را نیز

وقت ما به خود ما تعلق ندارد بلکه متعلق به ملت است و ما امانتدارانی هستیم

باید به بهترین نحو از آن بهره بگیرید

جنگنده عاشق مرگ است

نه مرگ در بستر بیماری بلکه مرگی که در میدان نبرد سر می رسد…

مرگ در هر زمانی خجسته و مبارک است ولی برای جنگنده ای که برای آرمان خود

 -حقیقت-

 می میرد خجستگی آن دو چندان است

چیزی در درونم مرا وا می دارد رنج خود را با صدای بلند فریاد کنم

من نیک دانسته ام که چه باید بکنم

آنچه در درونم هست و هرگز فریبم نمی دهد اکنون به من می گوید:

(باید در مقابل تمام دنیا بایستی حتی اگر تنها بمانی. باید چشم در چشم تمام دنیا بدوزی حتی اگر دنیا با چشمان خون گرفته به تو بنگرد. ترس به دل راه نده. به سخن آن موجود کوچکی که در قلبت خانه دارد اطمینان کن که می گوید: “دوستان همسر و همه چیز و همه کس را رها کن و فقط به آنچه برایش زیسته ای و به خاطرش باید بمیری شهادت بده”)

دانش الهی از راه کتابها کسب نمی شود

بلکه باید آن را در وجود خود درک کرد

کتابها در بهترین صورت خود می توانند فقط وسیله کمک باشند و اغلب هم موجب مزاحمت می شوند

عدم خشونت فقط وقتی خواهد بود که ما کسانی را دوست بداریم که از ما نفرت دارند

می دانیم که عمل کردن به این قانون بزرگ محبت چقدر دشوار است

اما آیا انجام تمام کارهای بزرگ دشوار نیست ؟

محبت نیرومندترین قدرتی است که جهان در اختیار خود دارد و در عین حال ساده ترین نیرویی است

که بتوان تصور کرد

وظیفه ما نیست که خطای دیگران را جستجو کنیم وبه قضاوت درباره دیگران بنشینیم

ما باید تمام نیروی خویش را برای قضاوت در کار خودمان صرف کنیم

تا وقتی که حتی یک خطا در خود می بینیم حق نداریم که در کار مردم دیگر دخالت کنید

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آبان 1387ساعت 22:5  توسط مقداد معظمی | 
 

کنار خیابان ایستاده اید.خسته و کوفته منتظرید یک تاکسی خالی از راه برسد.اما آخر شب است و تمام تاکسی ها از مسافر پرهستند.رو به سوی آسمان میکنید واز خدا می خواهید برایتان یک تاکسی خالی بفرستد.مدتی نگذشته که یک تاکسی خالی پیش پایتان ترمز میکند.با خوشحالی سوار می شوید و با خنده میگویید:ای کاش آرزوی بزرگتری می کردم!و بهد فراموش میکنید.

دنبال کتابی میگردید اما پیدایش نمیکنید.در دل خود از کاینات می خواهید کتاب را به شما برساند .هنوز چند قدم دیگر نرفته اید که دست فروشی را میبینید که رو ی زمین بساط پهن کرده و با التماس از شما میخواهد که آن کتاب را از او بخرید.شما حیرت زده ان را میخرید و ته دلتان میگویید:عجب تصادفی ! ای کاش چیز بزرگ تری می خواستم و بعد فراموش می کنید.

فرض کنید پرنده ای سفید اما نامریی بالای سرتان به طور شبانه روزپرواز میکند و تصور کنید اسم این پرنده مرغ آمین است و هر دعایی را که شمابرلب آورید و یا حتی در دل بگردانید بلافاصله آمین میگویدو اجابت میکند برای پرنده مهم نیست دعای شما کوچک وبی اهمیت باشد یا بزرگ و حیرت آور.پرنده وظیفه اش اجابت دعای درون دل شماست.حال سوال این است ؟چه دعایی میکنید؟

آیا دعا می کنید که صد هزار تومان پول داشته باشید؟یا یک میلیون؟یاصد میلیون؟یا پانصد میلیون؟یا...چرا جایی متوقف میشوید و بالاتر نمیروید؟!نکند فکر میکنید اگر بیش اندازه معینی دعا کنید و آرزو داشته باشید از سهمیه مجاز خود تجاوز کرده اید و دیگر مرغ آمین شما را جدی نمیگیرد؟اما اگر این طور نباشد چه طور؟یعنی اگر آرزوهای مجاز شما سقفی نداشته باشد و شما قادر باشید که هر چیزی را در این عالم بخواهید و طلب کنید آن گاه چه می کنید؟

درکتاب"هفت قانون معنوی موفقیت" دیپاک چوپرا اولین قانون بی نهایت بودن فضای امکانات بالقوه در اختیار انسان است.یعنی اولین قانون معنویت پذیرش و درک درونی و عمیق این حقیقت است که دنیا و نعمت های آن بسیار بسیار بسیار بیشتر ز چیزی است که بتوان حتی تصورش راکرد و در این دنیا تحقق و اجابت و واقعی شدن هر رویاو آرزویی امکان پذیر است.

در واقع وقتی ما در دل خود دعا و آرزو را زمزمه  میکنیم در حقیقت اعتماد ما به موجودی است که قدرت و توانایی اش بی نهایت است و میتواند هر خواسته ای را اجابت کنددر غیر این صورت دیگر آرزو فایده ای ندارد.

فکر می کنید چرا خیلی ها به حقوق بخور و نمیرو زندگی ضعیف و شرایط سخت عادت می کنند و برای بهبود وضع خود تلاشی نمی کنند؟دلیلش خیلی ساده است چون فکر می کنند نعمت ها و ثروت های دنیا قبلا بین اهل دنیا تقسیم شده و سهم آن ها از زندگی همین است که دارند و بیشتر از آن هرگز نصیب شان نمیشود.به بیان ساده تر آن ها می گویند که امکانات هستی و کاینات حد ومرز مشخصی دارد و روزی مجاز هر فردی از همان لحظه تولدبر پیشانی او چسبیده است.

اما حقیقت این نیست! حقیقت این است که سهم هر کسی از نعمت های عالم بی نهایت است.دلیل این که تعدادی خاص بیشتر از بقیه به دست می اورند فقط این است که تعدادی دیگر از حق خود صرف نظر کرده و سهم خود را به انها واگذار میکنند.چگونه این کار را می کنند؟ خیلی ساده!با آرزو نکردن و نخواستن و طلب نکردن !

خیلی ها از مرغ آمین فقط یک تاکسی خالی یا یک کتاب معمولی می خواهند و طبیعی است که بلافاصله به خواسته خود می رسند.

برخی دیگردرخواست های بزرگ تر دارند.مثل شفای یک بیمار لا علاج و یا رفع گرفتاری های سنگین و طبیعی است که کاینات هم بسته به جدی بودن درخواست طلبشان را اجابت می کند.اما هستند کسانی که مطمئن وآرام وآسوده در روی زمین قدم میزنند و اصلا از نبودن روزی و کم شدن سهم شان در هستی نگران نیستند و حرص نمیزنند.آنها مطمئن هستند خالق کاینات هر چه را بخواهنددر هر زمانی که بخواهند برای شان مهیا میسازد و اصلا از این بابت نگران نیستند. این اشخاص باور دارند که میتوانند در هر روز بی نهایت آرزو کنند و مطمئن باشند که به آرزو و خواسته خود می رسند.البته کم نیستند مخالفانی که میگویند ارزو های بشر سقفی دارد

و بی نهایت نیست اما معتقدان به تمام نشدنی بودن رحمت و برکت کاینات همیشه سوالی می پرسند و آن این است: "اگر بی نهایت بود چی؟آیا آن موقع پشیمان نمی شویم که چرا آرزوهای بیشتر و بزرگ تری در دل نپروراندیم؟!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم آبان 1387ساعت 1:8  توسط مقداد معظمی | 

روزها یکی پس از دیگری می گذرند و این منم که قافله عمر را از

گذرگاه خیال عبور داده و دفتر خاطرات ذهن را ورق می زنم و گاه

اشگ در چشمانم حلقه می زند و گاه لبریز از شوق می گردم.

زندگی آمیزه ای است از تلخ و شیرین تا ندانی شوری چیست و تا زخم

روزگار را روی بدن و اندیشه ات حس نکنی هرگز شیرینی موفقیت

را درک نخواهی کرد.

موفقیت یعنی جهش و جهش زمانی است که تو از حــــــضیض به

 اوج می رسی و این لحظه ای است که درد را با آغوش باز حس

کرده ای و حال مفهوم حلاوت را درک می کنی.

هر بهار را خزانی و هر خزانی را بهاری است و بهار بی معنا می بود اگر

خزانی وجود نمی داشت.

آری زندگی همچون فصول سال است، هر فصل رنگی تازه به خود

می گیرد و هر فصل زیبایی خاص خود را دارد و این منم که غم های

زندگی ام را هم دوست دارم و وقتی خاطرات گذشته را مرور می کنم

سختی هایش را بار دیگر در می نوردم و خودم را می بینم که کوه

مشکلات را پشت سر نهاده ام. شوقی مضاعف در وجودم حس می کنم

 و می پذیرم که زندگی با غم و اندوهش باز هم زیباست. 

آری.... آری زندگی زیباست

زندگی آتشگهی دیرینه پابرجاست

گر بیفروزیش

رقص شعله ها در هر کران پیداست

و رنه خاموش است و خاموشی گناه ماست

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم مهر 1387ساعت 11:52  توسط مقداد معظمی | 

Going Under

Now I will tell you what I've done for you

حالا به تو خواهم گفت كه به خاطر تو چه كار كرده ام


50 thousand tears I've cried

پنجاه هزار قطره اشكي كه به خاطرت گريه كردم

Screaming Deceiving and Bleeding for you

فرياد زدم ، فريب خوردم و خون ريختم به خاطر تو

And you still won't hear me

و تو هنوز صداي منو نمي شنوي

( going under)

Don't want your hand this time I'll save myself

ديگه دستهاتو نميخوام اين بار خودم خودم رو نجات خواهم داد

Maybe I'll wake up for once

ممكنه اين فقط يه بار باشه كه بيدار ميشم

Not tormented daily defeated by you

ديگه عذاب نخواهم كشيد و در مقابل تو شكست نمي خورم

Just when I thought I'd reached the bottom

فقط زماني كه فكر كنم به انتها رسيدم مي ميرم

I'm dying again

من دوباره ميميرم

I'm going under

من سقوط ميكنم

Drowning in you

در تو غرق مي شم

I'm falling forever

من براي هميشه سقوط مي كنم

I've got to break through

من دارم مي شكنم

I'm going under

من سقوط ميكنم

Blurring and Stirring the truth and the lies

بين راستي و دروغ در ابهام و سردرگمي ام

So I don't know what's real and what's not

نمي دونم چي درسته و چي درست نيست

Always confusing the thoughts in my head

هميشه افكارم توي ذهنم گيجم ميكنن

So I can't trust myself anymore

ديگه به خودم هم نميتونم اعتماد كنم

I'm dying again

من دوباره مي ميرم

I'm going under

سقوط ميكنم

Drowning in you

در تو غرق ميشم

I'm falling forever

من براي هميشه سقوط ميكنم

I've got to break through

من دارم ميشكنم

So go on and scream

ادامه ميدم و فرياد ميزنم

Scream at me I'm so far away

فرياد بزن منو كه خيلي دورم

I won't be broken again

دوباره نخواهم شكست

I've got to breathe I can't keep going under

من نفس ميكشم ، ديگه سقوط نميكنم

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت 16:15  توسط مقداد معظمی | 

 

شنبه ها :میگویی دوستت دارم

یکشنبه ها:تهمت می زنی

دوشنبه ها:قهر می کنی

سه شنبه ها:فکر می کنی

چهارشنبه ها:می فهمی

پنجشنبه ها:می بخشمت

جمعه ها:فراموش می کنم

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت 18:47  توسط مقداد معظمی | 


يه اتاقي باشه گرمه گرم..روشنه روشن.. تو باشي منم باشم..

کف اتاق سنگ باشه سنگ سفيد.. تو منو بغلم کني که نترسم..

که سردم نشه..که نلرزم....

اينجوري که تو تکيه دادي به ديوار..پاهاتم دراز کردي.. منم اومدم

نشستم جلوت و بهت تکيه دادم.. با پاهات محکم منو گرفتي ..

دو تا دستتم دورم حلقه کردي.. بهت مي گم چشماتو مي بندي؟

ميگي اره بعد چشماتو مي بندي ...

بهت مي گم برام قصه مي گي ؟ تو گوشم؟ مي گي اره بعد

شروع مي کني اروم اروم تو گوشم قصه گفتن.. يه عالمه قصه

طولاني وبلند که هيچ وقت تموم نمي شن..

مي دوني؟ مي خوام رگ بزنم..

رگ خودمو..مچ دست چپمو..يه حرکت سريع.. يه ضربه عميق..

بلدي که؟ ولی تو که نمي دوني مي خوام رگمو بزنم ..

تو چشماتو بستي ..نميدوني من تيغ

رو از جيبم در ميارم..نمي بيني که سريع مي برم..نمي بيني خون فواره

مي زنه..رو سنگاي سفيد..نمي بيني که دستم مي سوزه و لبم رو گاز

می گيرم که نگم اااخ که چشماتو باز نکني و منو نبيني.. تو داري قصه

مي گي.. من شلوارک پامه..دستمو مي ذارم رو زانوم..خون مياد از دستم

ميريزه رو زانوم و از زانوم ميريزه رو سنگا..قشنگه مسير حرکتش..

حيف که چشمات بسته است و نمي توني ببيني.. تو بغلم کردي..مي بيني

که سرد شدم..محکم تر بغلم ميکني که گرم بشم.. مي بيني نا منظم نفس

مي کشم..تو دلت ميگي آخي دوباره نفسش گرفت. مي بيني هر چي

محکم تر بغلم مي کني سرد تر ميشم.. مي بيني ديگه نفس نمي کشم..

چشماتو بازميکني مي بيني من مردم.. مي دوني ؟

من مي ترسيدم خودمو بکشم از سرد شدن ..

از تنهايي مردن.. از خون ديدن..وقتي بغلم کردي ديگه نترسيدم..

مردن خوب بود ارومه اروم... گريه نکن ديگه..

من که ديگه نيستم چشماتو بوس کنم بگم خوشگل شدياااا بعدش تو همون

جوري وسط گريه هات بخندي.. گريه نکن ديگه خب؟ دلم مي شکنه..

دل روح نازکه.. نشکونش خب؟

+ نوشته شده در  شنبه پنجم مرداد 1387ساعت 2:12  توسط مقداد معظمی | 

بزار باز هم گله کنم

ازخدا...

از نبودت...

از دوریت...

.................

خدایا

.................

رخسارش جانم را به آتش میکشد وقتی به خنده وا میشود

کاش به من اطمینان میدادی که قلبش از آن من است

تا همیشه ...

اما

دیشب به خواب او را با یاری زیبا دیدم...

قطره اشکی در چشمانم راه یافت....

پرسیدم:

آیا او؟.....م....من.....؟؟؟

و زبانم گرفت....

دیگر هیچ نپرسیدم....

فقط نظاره کردم....چشمانش را......و باز دیوانه تر گشتم

فریاد کشیدم دوستت داشتم.....چرا یا من چنین کردی...؟

نگاهم کردی ....

تنها نگاهم کردی....

و من آن نگاه در خواب را نمیدم به هزاران هزارن دیگر...

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 10:25  توسط مقداد معظمی | 

آره

پسراهم عشق رو می فهم

...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 22:57  توسط مقداد معظمی | 
 

       سلام امروز تولد دوست خوبم محمود دهقان هست

                                                          امیدوارم همیشه خوش باشی

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 0:1  توسط مقداد معظمی | 
                

سراغم رو نگیرید... فکر کنید به طور مبهمی از صفحه ی زندگی پاک شدم!

              من دیگه وجود خارجی ندارم. زندگی ندارم. فقط: نفس میکشم.. اون هم به سختی!

              نگران نباش! به زودی نفسم هم زحمتش رو کم میکنه.

             تا ابد...

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 7:48  توسط مقداد معظمی | 

 

به کودکی گفتند : عشق چیست ؟



گفت : بازی



به نوجوانی گفتند : عشق چیست ؟



گفت : رفیق بازی



به جوانی گفتند : عشق چیست ؟



گفت : پول و ثروت



به پیرمردی گفتند : عشق چیست ؟



گفت : عمر



به عاشقی گفتند : عشق چیست ؟



چیزی نگفت ، آهی کشید و سخت گریست

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 18:59  توسط مقداد معظمی | 
  

سلام دوست عزیز  ۱۸/۱۲/۱۳۶۷  من به دنیا اومدم امروزم جشن تولدم است

           

       

گریه کردن تا سحر کار من است

شاهد من چشم بیمار من است

فکر کردم که او یار من است

نه! فقط در فکر آزار من است

نیتش از عشق تنها خواهش است

”دوستت دارم“ دروغی فاحش است

یک شب آمد زیر و رویم کرد و رفت

بغض تلخی در گلویم کرد و رفت

پایبند جستجویم کرد و رفت

عاقبت بی آبرویم کرد و رفت

این دل دیوانه آخر جای کیست

آنکه مجنونش منم لیلای کیست

مذهب او هر چه بادا باد بود

خوش به حالش کینقدر آزاد بود

بی نیاز از مستی می شاد بود

چشم هایش مست مادر زاد بود

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم اسفند 1386ساعت 0:0  توسط مقداد معظمی | 

 

عــــزیـــــز راه دورم بی تـــــو چه سوت و کورم ღღ

 

          بی تـــو به مفت می ارزم به دنیـــا زیر قرضم

 

     قـــــربونت برم الهــــــی شاپرک امیـــدم

 

        ღღ روزنه امیــــدم،خورشید دل طلایـــی، قصیده رهــــایی

 

حالا که حرف دل و راه دلامون یکــــی شد

 

             آسمون پر ستــــاره ی شبامون یکــــی شد ღღ

 

                        هر چــی دارم مال تــــو، باقی عمـــرم مال تــــو

 

 شعر های عاشقونـــم اگه نمردم مال تــــو

 

                                      ღღ مال و منالـــی ندارم

 

                        اما ستاره ها رو هر چی شمرم مال تــــــو

 

 توی قمار زندگـــی هر چی که باختیم پای مــــن ღღ

 

      هر چـــی که بردیم مال تـــــو

 

                  ღღ قــربـــونت برم الهـــــی عــــزیـــز را دورم ღღ  

 

+ نوشته شده در  جمعه سوم اسفند 1386ساعت 10:31  توسط مقداد معظمی | 
                               

من تو این روز دایی شدم 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 11:42  توسط مقداد معظمی | 
   

همه پرنده ها دعوت بودند                                               

جشن آواز

اما گنجشک هنوز                                                                                

چشم به راه پست چی

روی سیم برق نشسته است

+ نوشته شده در  شنبه بیستم بهمن 1386ساعت 12:2  توسط مقداد معظمی | 
اندر دل بی وفا غم و ماتم باد

آن را که وفا نیست ز عالم کم باد

دیدی که مرا هیچ کسی یاد نکرد

جز غم که هزار آفرین بر غم باد

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم بهمن 1386ساعت 20:30  توسط مقداد معظمی | 
 

مرگ من روزی فرا خواهد رسید

در بهاری روشن از امواج نور

در زمستانی غبار آلود و دور

یا خزانی خالی از فریاد و شور

مرگ من روزی فرا خواهد رسید:

روزی از این تلخ و شیرین روزها

روز پوچی همچو روزان دگر

سایه ای زامروزها ، دیروزها !

دیدگانم همچو دالانهای تار

گونه هایم همچو مرمر های سرد

ناگهان خوابی مرا خواهد ربود

من تهی خواهم شد از فریاد درد

می خزند آرام روی دفترم

دستهای فارغ از افسون شعر

یاد می آرم که در دستان من

روزگاری شعله می زد خون شعر

خاک میخواند مرا هر دم به خویش

می رسند از ره که در خاکم نهند

آه شاید عاشقانم نیمه شب

گل بروی گور غمناکم نهند

بعد من ناگه به یکسو می روند

پرده های تیره ی دنیای من

چشمهای ناشناسی می خزند

روز کاغذ ها و دفتر های من

در اتاق کوچکم پا می نهد

بعد من ، با یاد من بیگانه ای

در بر آئینه می ماند بجای

تار مویی، نقش دستی ، شانه ای 

می رهم از خویش و می مانم ز خویش

هر چه بر جا مانده ویران میشود

روح من چون بادبان قایقی

در افقها دور و پنهان می شود

می شتابند از پی هم بی شکیب

روز ها و هفته ها و ماهها

چشم تو در انتظار نامه ای

خیره می ماند بچشم راهها

لیک دیگر پیکر سرد مرا

می فشارد خاک دامنگیر خاک

بی تو ، دور از ضربه های قلب تو

قلب من می پوسد آنجا زیر خاک

بعد ها نام مرا باران و باد

نرم می شویند از رخسار سنگ

گور من گمنام می ماند به راه

فارغ از افسانه های نام و ننگ

 

 

خستم خیلی خسته احساس پوچی سراسر وجودمو گرفته

بیهودگی بدجوری اذیتم میکنه

کارم شده چوب خط انداختن واسه روزام که ببینم  کی تموم میشه!!!

کی اتفاق تازه ای میفته تا از این کلاف سر در گم بیام بیرون!!!

۱۵ روز دیگه از پیش همه می ریم

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم بهمن 1386ساعت 2:7  توسط مقداد معظمی | 
                          

یک پنجره برای دیدن

یک پنجره برای شنیــــــــــــــــــدن

یک پنجره که مثل حلقه ی چاهــــــــــــــــــــــــی

در انتهای خود به قلب زمین می رســـــــــــــــــــــــــــــــــــــد

و باز می شود به سوی وسعت این مهربانی مکرر آبی رنـــــــــــــــــــــــگ

یک پنجره که دست های کوچک تنهایــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی را

از بخشش شبانه ی عطر ستاره های کریــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم

سرشار می کنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد

و می شود از آنجـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا

خورشید را به غربت گل های شمعدانی مهمان کــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرد

یک پنجره برای من کافیســــــــ*ـ*ـ*ـ*ــــــــ*ـ*ـ*ـ*ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت

*ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ*ـــ ـــــ ــــــ ـــــ ـــــ ــــ ـــــ*ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ*

*ــــــــــــــــــــــــــــــ*ــــــ ـــــ ــــ ـــــ ــــ ـــ*ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ*

*ـــــــــــــــــــــــــ *ــــ ـــ ــــ ــــ ـــ*ــــــــــــــــــــــــــــــــ*

*ـــــــــــــــــــــــــ*ــ ـــ ـــ ـ*ـــــــــــــــــــــــــــــ*

*ــــــــــــــــــــــ*ـ ـ*ـــــــــــــــــــــــ*

*ـــــــــــــــــــــ*ــــــــــــــــــــ*

*ـــــــــــــــــــــــــــــ*

*ــــــــــــــــ*

*ــــــ*

*

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم دی 1386ساعت 20:20  توسط مقداد معظمی | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
...
يه شب حالت بده ،
خيلي بد ؛
داري به زمان و زمين بد و بيراه مي گي ...
خسته شدي ، خيلي خسته
حس مي كني توموم شدي
آروم
كم كم
مي گي چرا چند وقته هيچي درست نمي شه ؟!
مي گي چرا بايد كارات اينقدر گره بخوره ؟!
مي گي كاش بميري راحت شي !
حتي سر خدا داد مي زني چرا ؟؟؟؟؟؟؟!!!!
فكر مي كني صداتو نشنيده ؛
فكر مي كني اشكاتو نديده !
فكر مي كني داره كم كم يادش مي ره ،
داره كم كم همه چي رو فراموش مي كنه !
بغض مي كني ،
نمي خواي اين شب تموم بشه ،
نمي خواي فرداي نكبتي بياد ،
نمي خواي بفهمي اوضا خرابتر از اوني بوده كه فكر مي كردي ...
اما آخرش كه چي !؟!
صبح از راه مي رسه ؛
تو آينه يه نگاه به خودت مي ندازي ،
نفس عميق مي كشي ،
مي گي همه چي درست مي شه ، همه چي ...
با خودت فكر مي كني كه همين ديشب خدا بغلم كرد ، تو بغلش تا خود صبح خوابيدم ؛
منو اينقده دوست داشته كه ...
مي رسي سر اين خط :
لطف آنچه تو انديشي
حكم آنچه تو فرمايي
فكر مي كني ، فكر مي كني ... فكر ...
قاطي فكرات مي شي ،
تو بغل بزرگ خداي بزرگِ خودت گم مي شي
دلت يه چيزي مي خواد كه نمي دوني ؛
دلت يه چيزي مي خواد كه نمي شنوي ؛
بعد از آسمون شروع مي كنه به باريدن ،
نم نم ؛
آروم ؛
خيس مي شي ،
اما نه خيس ِ خيس ،
مي دوني !
داري شروع مي شي ...
آروم ،
كم كم .

....
صبح ها شكلي از رفتنيم
عصر ها خستگاني كه باز مي آيند :
رؤيا باخته ، بي اميد ، اندكي معترض !

خسته ام ؛ خسته !
خسته ايي كه يادش رفته برگرده ...
خسته ايي كه اينجا ،
اين گوشه دنيا تنها مونده ،
خسته ايي كه سردش ِ
خسته ايي كه تب داره ...
خسته ايي كه يه كوچولو مي ترسه
خسته ايي كه يه گنده دلش تنگ شده ...
خسته ايي ...
رؤيا باخته ؛
بي اميد ؛
اندكي معترض
...

اسم : گمنام

شهرت : گداي محبت

نام پدر : درويش تنها

نام مادر : سلطان غم

تاريخ تولد : سال غم واندوه

محل تولد : خواب هاي عشق

مدرسه : گمشده

جرم : به دنيا آمدن

تحصيلات : دانشگاه علوم عشق بازي

محکوميت : دوست داشتن

از دادگاه : دل دادگان

به دنبال چه هستي : عشقم

ضمن تشکر از شما دوست عزیز که از وبلاگ من دیدن کردید
amo.depres@yahoo.com یا depres.m20@gmail.com میل بزنید
با تشکر مقداد معظمی
شماره حساب 0770300380305 بانک سپه

پیوندهای روزانه
لیمو ترش
گنجشک اشی مشی
دختر شهریور
شهر بی قانون
عشقولی
جورابهای نشسته
احمد شاملو
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
مرداد 1384
تیر 1384
خرداد 1384
اردیبهشت 1384
فروردین 1384
اسفند 1383
بهمن 1383
دی 1383
آذر 1383
آبان 1383
مهر 1383
شهریور 1383
مرداد 1383
تیر 1383
خرداد 1383
اردیبهشت 1383
فروردین 1383
اسفند 1382
بهمن 1382
دی 1382
آذر 1382
آبان 1382
مهر 1382
شهریور 1382
مرداد 1382
تیر 1382
خرداد 1382
اردیبهشت 1382
فروردین 1382
اسفند 1381
بهمن 1381
دی 1381
آذر 1381
آبان 1381
مهر 1381
شهریور 1381
مرداد 1381
تیر 1381
خرداد 1381
اردیبهشت 1381
فروردین 1381
آرشیو موضوعی
عاشقانه
معنوی
ورزشی
آموزشی
خنده دار
متفرقه
تجارت
داستان
خبری
آهنگ
فوتبال
پیوندها
دانلود
جستجو
تالار گفتگو
اطلاعات بورس
نام و کد شهرها
آهنگ رپ برای باحالا
دوست یابی همسر یابی
sms مجانی میخوای بیا اینجا
داغ ترين و جامع ترين اخبار ايران
یه فیلتر شکن توپ برای شماها
اعضای بدن خود را اهدا کنید
جام فوتبال .. جام جهانی
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

مقداد معظمی





Powered by WebGozar